غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
377
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و احسان مفتوح مىداشت و هرماه هزار درم زر نقد از خزانه به او مىداد اما ربيعى بغايت عياش و بو الفضول و معربد بود و هرچه به دستش مىافتاد به شراب و شاهد صرف مىنمود و مزاحم اوقات ملك شده ديگر چيزى ميطلبيد و حال آنكه ملك فخر الدين ورق الخيال مىخورد و همواره ربيعى بادهء صاف ميل ميكرد و بنا بر مباينت شراب آخر الامر ملك از صحبت ربيعى متنفر گشته خدمتش بيرخصت بقهستان رفت و ملازمت شاه على بن ملك نصير الدين سيستانى پيش گرفت در آن اثنا روزى در پيش شاه على زبان بغيبت ملك فخر الدين بگشاد و به اين جهة شاه على از وى رنجيده دويست دينار بوى داد گفت از اين ولايت بيرون رو كه حريف صحبت ما نمىتوانى بود بعضى نواب شاه على باوى گفتند كه از كمال خردمندى ملك عجب مىنمايد كه همچنين شاعرى را كه در عراق و خراسان نظير ندارد بىسببى از درگاه ميراند شاه على جواب داد كه هرچند ربيعى فوشنجى بلطف طبع موصوفست اما بيوفاست و حق ناشناس چه بعد از ده سال كه مشمول انعام و اكرام ملك فخر الدين بوده بدينجا آمده عيبش مىنمايد و هيچ شك نيست كه هرگاه از ما نيز برنجد جاى ديگر رفته زبان خباثت خواهد گشاد بيت هركه عيب دگرى پيش تو آورد و شمرد * بيگمان عيب تو پيش دگرى خواهد برد القصه ربيعى از قهستان به نيشابور رفت و از آنجا عزيمت عراق كرد ملك فخر الدين برين حالات اطلاع يافته انديشيد كه چون ربيعى بعراق رسد در مجلس اركان دولت اولجايتو سلطان او را غيبت نمايد بنابر آن مكتوبى به ربيعى نوشته اظهار اشتياق نموده وعدههاى جميل فرمود ربيعى از مطالعهء آن مسرور گشت اما جهة رعايت حزم عزم جزم نكرد كه به هراةرود و عريضهء مصدر بقطعهء كه بيت اول و آخرش اينست نزد ملك فرستاد قطعه سلامى كه بر قصر ادراك او * نيفكند فكرت كمند كمان به آن شهريار جهان كز علو * چو صد سنجر است و چهصد اردوان و پيغام داد كه اگر جواب عرضه داشت به خط يد ملك وصول يابد بهراة مىشتابم و الا فلا و چون نوشته ربيعى به ملك فخر الدين رسيد فى الحال سطرى چند در قلم آورده مبنى از آنكه قصد جان او نكند و ديگرى را نيز نفرمايد ربيعى بعد از مطالعهء نوازش نامه مستظهر و مطمئن خاطر بهراة رفت و ملك او را پرسش گرم كرده در سلك ندما انتظام داد اما طالب بهانهء مىبود كه بهار حياتش را از صرصر بيدار بخزان ممات رساند در آن اثنا شبى ربيعى با جمعى از اصحاب ارتكاب شراب نموده چون مست گشت زبان بدعوى بىمعنى گشاده و هريك از حريفان او نيز آغاز خودستائى كردند بيت يكى گفت من پيل شير افكنم * بيك حمله كوه از زمين بركنم دگر گفت چون من خروش آورم * زمين و زمان را به جوش آورم يكى گفت خورشيد راى منست * سر آسمان زير پاى منست دگر گفت كو رستم زابلى * كه بيندز كند آوران پردلى و خطيب لاف بسيار زده در آخر گفت كه اگر شما با من موافق باشيد باندك روزگارى ولايتى ضبط كنم و خلقى را مطيع فرمان گردانم حاضران با ربيعى بيعت كرده او هريك از ايشان را نامى نهاد شهسوار اعظم و سام ديو بند و پهلوان مشت زن و معين تيغ كش از جملهء نامهائيست كه در آن شب بر آن مردم اطلاق نمود و روز