غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
376
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بهادر او را دستگير كرده بود برداشته نزد بوجاى فرستاد تا بتمهيد بساط عهد و پيمان اقدام نمايد و ملك قطب الدين پيش بوجاى رفته در آن باب گفت و شنود نمود بوجاى چون خبر يافته بود كه عنقريب امير يساول بحدود خراسان و هراة ميرسد و ميخواست كه پيش از وصول او فتح ميسر گردد به صلح راضى شده در آن باب عهدنامهء نوشته بحصار فرستاد لاجرم محمد سام با دويست كس از خواص بقلعه رفته شهر بازگذاشت و در روز يكشنبه 21 ذى الحجه سنهء ست و سبعمائه لشگر بوجاى بهراة درآمده دست بتخريب برج و باره برآوردند و خلايق را از شهر بيرون كرده گفتند كه در كار و بار اقامت نمايند و محمد سام روز ديگر باده كس پيش بوجاى رفت و بوجاى او را در آغوش كشيده گفت از سر انتقام تو درگذشتم و بساط جرايم ترا بدست عفو و اغماض در نوشتم بايد كه در حصار بگشائى تا جمعى از نوكران من به آنجا روند و محمد سام سر قبول جنبانيده بوجاى او را خلعتى پوشانيد و رخصت انصراف ارزانى داشت و محمد سام نماز شام بقلعه رفته روز ديگر شاه اسمعيل با ده كس از سرهنگان سيستان به خدمت بوجاى شتافته و بطريق محمد سام بازگشت و روز سيم تاج الدين يلدز ببارگاهش خراميد و او نيز قرين اعزاز و احترام بازگرديد و برين قياس سيزده روز سرهنگان يگان يگان پيش بوجاى ميرفتند . و اسب و حاجت گرفته بازميگذشتند مقارن اينحال امير يساول كه به حكم اولجايتو سلطان در خراسان حاكم مطلق العنان شده بود در سواد هراة نزول اجلال نمود و ايلچى نزد محمد سام فرستاد كه بىدغدغه بدينجانب توجه نماى تا تربيت يافته از شر بوجاى امان يا بى و محمد سام بر او اعتماد نموده با جميع سگان حصار پيش او رفت و امير يساول تمامى آن جماعت را گرفته ببوجاى سپرده گفت حكم اولجايتو سلطان چنان است كه خونيان پدر خود را كشته از جلگاه هراة بيرون روى و بوجاى تاج الدين يلدز و پهلوان لقمان را با بيست نفر از مبارزان غور در سر پل مالان گردن زده محمد سام را با بندى گران بجانب اردوى اولجايتو سلطان روان ساخت و به طرف مرغاب كوچ فرمود و امير يساول اينخبر شنوده جمعى فرستاد تا محمد سام را گرفته بازگردانيدند و او را مقيد نگاه ميداشت تا وقتى كه بوجاى از مرغاب بازگشت آنگاه بوجاى را تكليف كرد تا آن خون گرفته را بقتل آورد و امير يساول بهراة درآمده مردم را بزراعت و عمارت ترغيب فرمود و آنجا مىبود تا زمانى كه اولجايتو سلطان غياث الدين محمد را بحكومت آن بلده تعيين نمود . ذكر صدر الدين خطيب كه شاعرى بود لبيب مولانا صدر الدين كه ربيعى تخلص مىنمود و در قصبهء فوشنج بامر خطابت مشغول مىفرمود بواسطهء جودت طبع وحدت ذهن در سلك ندماء و خواص ملك فخر الدين محمد كرت انتظام يافته بود بنابر اشاره ملك كرتنامه بر وزن شاهنامه در سلك ملك غور بسلك نظم درآورد و در آن مدت كه بانشاء اين كتاب مشغولى ميكرد ملك نسبت به او ابواب انعام