غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
363
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
شمس الدين على هرچند كه ضمنا طالب رياست بود اما بواسطهء آنكه مردم قتل محمد آتيمور را حمل بر غرض دنيوى ننمايند گفت من درويشى و گوشهنشينى را بر سلطنت ربع مسكون برابر نميكنم مناسب آن كه كلو اسفنديار را بحكومت اختيار نمايند و محمد آتيمور را بقتل رسانيد تا از شر او ايمن باشيد و آن جماعت در ساعت برينموجب عمل نمودند . كلو اسفنديار بعد از قتل آتيمور در شهر سبزوار شهريار شد و او نه اصلى داشت و نه نسب و نه فضل و نه ادب بنابر آن چون بر مسند رياست نشست طريقهء ناستودهء تكبر پيش گرفته بىجهتى مردم را سياست مىكرد و شيوهء ظلم و تعدى بجاى مىآورد لاجرم سربداران از حكومتش متنفر گشتند و چنانچه محمد آتيمور را كشته بودند او را نيز از ميان برداشتند و همت بر اطاعت امير شمس - الدين فضل اللّه كه برادر امير وجيه الدين مسعود بود گماشتند . امير شمس الدين فضل الله بعيش عشرت بغايت راغب بود و در ضبط امور مملكت اهتمام نمينمود بنابر آن خبر فتور ملك سربداران بطغا تيمور خان رسيده لشگرى فراهم كشيد تا متوجه محاربهء ايشان شود و كيفيت حال را امير فضل اللّه شنيده با خود گفت بيت دلا گدائى و رندى ز پادشاهى * به دمى فراغت خاطر ز هرچه خواهى به و زمام امور ايالت را بطوع و رغبت در كف كفايت خواجه شمس الدين على نهاده به بسط بساط فراغت و انبساط مشغول مىنمود و زمان حكومتش هفت ماه بود . خواجه شمس الدين على بعضى از مورخان از وى بخواجه على شمس الدين تعبير كردهاند و راقم حروف آن مثل را كه چه خواجه على و چه على خواجه بخاطر گذرانيده و خواجه شمس الدين بصفت شجاعت و فراست اتصاف داشت و در زمان دولت همت بر اجراء سياست و تمشيت امور مملكت گماشت ظاهر شريعت را بمرتبهء رعايت مىنمود كه خوردن بنك و شراب از قلمرو خويش بالكليه برانداخت و قرب پانصد زن فاحشه كشته دفين مطهورهء خاك ساخت شبها تنها كرد محلات طواف نمودى و اخبار كلى و جزئى را معلوم فرمودى و چون طغا تيمور خان از ايالت خواجه شمس الدين على و شجاعت و سياست او خبر يافت ترك لشگركشى گفته عنان بگوشه فراغت تافت نقلست كه خواجه شمس الدين على را ملازمى بود موسوم بحيدر قصاب كه تمغا تعلق بوى داشت و در اواخر ايام حيات خواجه محاسبهء حيدر را نوشته مبلغى به روى باقى شده و خواجه محصلان تعيين كرده تا هرچه حيدر اندوخته بود از او بستاندند و چون حيدر را چيزى در دست نماند و تشدد محصلان كم نشد روزى فرصت يافته شمهء از عجز و اضطرار خويش بعرض خواجه رسانيد خواجه شمس الدين على مردى فحاش و دشنامدهنده بود در جواب گفت زن خود را در خرابات نشان و از آن ممروجه ديوان بهم رسان حيدر از شنيدن اين سخن اشك از ديده روان ساخته قتل خواجه شمس الدين على را با خود مخمر گردانيد و از اين باب شمهء با خواجه يحيى كراوى ظاهر ساخته رخصت يافت و نماز شام بقلعه بالا رفته در وقتى كه خواجه يحيى در مجلس خواجه شمس الدين على بود زبان دادخواهى برگشاد و گفت ايخواجه به حال من ترحم نماى و پيش دويده خنجرى بر سينهء خواجه شمس الدين على زد كه از پشتش بيرون آمد حسن دامغانى قصد كرد كه حيدر قصاب را زخمى