غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
362
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
روى اقامت و بعد از آن كه نه روز در آن مقام ساكن بود كوچ كرده به طرف رستمدار توجه نمود و چون بقريهء باسمين كلاته رسيد از پيش دليران رستمدار و از پس شيران بيشهء مازندران دست جلادت از آستين تهور بيرون آوردند و خود را بر اطراف و جوانب سربداران زده در كشش و كوشش تقصير و اهمال نميكردند امير مسعود چون حال بر آن منوال ديد كيا احمد جلال را با برادرزادگان بقتل رسانيد و به راه لاويج روى بوادى گريز نهاد و خورد و بزرگ و خاص و عام آن ديار را آغاز قتل و غارت كرده در هرگوشهء كشتهء افتاد و سربدار بسيار در دست رنود و اوباش اسير گرديد و امير مسعود با چند نوكر معدود به راه رودبار بالو روان شده چون نبرديان بالور رسيد شنيد كه فوجى از سپاه شرف الدوله كستهم بن تاج الدوله ز باد در آن موضع بهم پيوستهاند و در انتظار مقدم شريفش مكمل و مسلح نشسته لاجرم عنان فرار به طرف ديگر انعطاف داد و لشگريان كستهم او را تعاقب نموده امير مسعود در قريهء باذور بدست ايشان افتاد و آن جماعت او را مضبوط ساخته به نظر اسكندر بردند و دو روز محبوس نگاه داشتند بروز سيم حسب الحكم بقتل آوردند در تاريخ سيد ظهير مسطور است كه خواجه نيك روز سمنانى كه مستوفى ديوان امير مسعود بود برسر راه ياسمين كلاته زخم خورد و بيفتاد و شخصى او را برداشته نزد ملك فخر الدوله برد و فخر الدوله خواجه بهاء الدين را منظور نظر مرحمت ساخته از مكنت لشگر امير مسعود سؤال كرد جواب داد كه او در مازندران دواب خاصه امير مسعود چهارده هزار اسب بود و ششصد سر استر و چهارصد شتر كه هرشب بقلم من عليق آنها مقرر مىشد عدد سپاه را بر اين قياس بايد نمود . ذكر محمد آتيمور در آن اوان كه امير وجيه الدين مسعود علم عزيمت بجنگ امير شيخ على كاون برافراشت محمد آتيمور را كه يكى از بندگان پدرش بود و بصفت شجاعت و سخاوت اتصاف داشت در سبزوار به نيابت خود تعيين نمود و چون محمد آتيمور خبر قتل مسعود شنود در استمالت خواطر كوشيده از روى استقلال بسرانجام امور ملك و مال قيام نمود بعد از آن كه مدت دو سال بر آن منوال بگذشت خواجه شمس الدين على كه بصفت اصالت و جلالت اتصاف داشت متوجه قلع نهال حيات او گشت و جمعى از درويشان و مريدان شيخ حسن جورى را با خود متفق ساخته ناگاه بمجلس محمد آتيمور درآمد و او را مخاطب گردانيده گفت عجب حالتى است كه درويشان را پيش تو اصلا قدر و قيمت نمانده با وجود آنكه مهم تو و خواجه تو بيمن تقويت اين فرقه واجب التعظيم تمشيت پذيرفته پيوسته اراذل و اوباش را برايشان تقديم مىنمائى و موافق خواجه شمس الدين على نيز امثال اين سخنان بر زبان آورده محمد آتيمور متحير مانده و چون سلاحى با خود نداشت و كسى پيش او نبود آغاز ملايمت كرده گفت من تا غايت هيچ درويشى را نرنجانيدم و در ضبط اين مملكت لوازم سعى و اهتمام بتقديم رسانيدهام آن چه حالا صلاح باشد آنچنان ميكنم ايشان گفتند برخيز و به اين خانه دراى كه ما حكومت تو را نميخواهيم محمد آتيمور بالضرورة به خانه درآمده مخالفان در به روى وى بستند و خواجه شمس الدين على را گفتند كه بهتر و مهتر ما توئى مسند حكومت را بوجود خود مشرف گردان تا همكنان در خدمت تو كمر بر ميان جان بنديم خواجه