غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
361
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
امير مسعود از توجه آن سپاه آگاه گشته با طايفهء از مردان يكدل و گردان جوشن گسل باستقبال اعدا روان شد چون تقارب فريقين بتلاقى انجاميد و ميمنه و ميسرهء هردو لشگر مرتب گرديد سنان دليران بجان ستانى ، زبان دراز كرده و ناوك بهادران روى بدلربائى آورده خنجر ، حنجر بسيارى از جوانان ماه پيكر ببريد و گرز ، گردن جمعى از پهلوانان صف شكن خورد گردانيد ، امير شيخ على بنفس خويش حملهاى مردانه نمود اما چون سعادت نبود كوشش مردانه چه سود در اثناى كروفر تيرى جان بر ، بر مقتل او خورد و از اسب در افتاده از ضربت آنزخم عزم ملك جاويد كرد و سپاه جرجان انهزام يافته سربداران از عقب شتافتند و غنيمت بينهايت گرفته عنان به طرف جرجان تافتند طغاتيمور خان چون مجال ستيز نداشت رايت فرار بجانب لاقصران برافراشت و امير مسعود بغرور موفور باسترآباد رفته منشورى باسم اهالى و اعيان مازندران در قلم آورد و ايشان را باطاعت و انقياد خويش دعوت كرد كيا جلال الدين احمد جلال كه پيرى كار ديده بود و گرم و سرد روزگار چشيده در آنولايت بر مسند امارت تمكن داشت و از خود كسى را كلانتر نمىپنداشت چون خبر شوكت و عظمت امير مسعود شنيد ترسيد كه بيك ناگاه در ولايت مازندران تازد ، دست بيداد برآورده بنياد حيات صغير و كبير آنخطه را بر اندازد و بنابر آن با دو برادرزاده كياتاج الدين و كيا جلال بملازمت امير مسعود شتافت و منظور نظر التفات شده نوازش يافت و امير مسعود بوجود ايشان مستظهر گشته ، مطمئن و خاطر بمازندران توجه نمود و به حاكم آن ديار جلال الدولهء اسكندر كه سابقا شمهء از حال او مذكور شد نوشت كه محل ملاقات كجا خواهد بود و جلال الدوله با برادر خويش فخر الدوله شاه غازى مشورت كرده مصلحت چنان ديدند كه بعضى از ولايات را بسربداران بازگذارند و چون ايشان دليروار بر ستمدار در آيند ع رو بميدان كارزار آرند و برينموجب بتقديم رسانيده امير مسعود در سيزدهم ذيقعده سنهء ثلث و اربعين و سبعمائه بآمل نزول نمود و صحراى توران را معسكر ساخته در گرد لشگرگاه از چوبها و درها ديوار گونهء بنا فرمود و سپاهيان سكندر و شاه غازى شبها بر اسبان تازىنژاد نشسته حوالى اردوى امير مسعود را تاخت ميكردند و مراسم قتل و غارت بجا ميآوردند چون اين صورت چند نوبت بوقوع انجاميد بناى اثبات امير مسعود متزلزل گرديد و كيا احمد جلال بقرابتان خود و ساير مازندرانيان پيغام فرستاد كه بسبب آن كه من در ملازمت امير مسعودم انديشهء بخاطر راه نبايد داد جمال حال خود را بحيلهء مردانگى بيارايند و در دفع سربداران به قدر امكان كوشش نمايند از شنيدن امثال اين سخنان اكثر مردم مازندران كمر سعى و اجتهاد برميان بسته هرشب فوجى از ايشان حوالى معسكر امير مسعود را غارت ميكردند و فرياد زده بر زبان مىآوردند كه اى خراسانيان مازندران بيشهء شير ژيان است و مسكن هژبران گردون توان شما بدست خويش ابواب بلا بر روى خود گشادهايد و پاى در دام رنج و عنا نهادهء همه عنان بمرغزار عدم خواهيد تافت و هيچكدام از اين مهلكه نجات نخواهيد يافت امير مسعود از شنيدن امثال اين مقال مانند ماهى در شبكه مضطرب گشته ، نى حركت ميتوانست كرد و نى روى به طرفى ميتوانست آورد ع نى راى سفر كردن و نى