غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
359
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
در خانقاه معارف پناهش بسر برد و از سمنان بقصبه بحر آباد رفته با خواجه غياث الدين هيبت اللّه حموى ملاقات فرمود و از آنجا بسبزوار خراميده در مسجدى ساكن شد و بآواز بلند قرآن مىخواند و لوازم طاعت و عبادت بجاى مىآورد بنابران جمعى كثير مريد و معتقد او شدند و فقها در مقام انكار آمده او را از نشستن در بيت اللّه منع مىكردند و شيخ خليفه بسخن ايشان التفات نمينمود آخر الامر جمعى از اهل حسد فتوى نوشتند كه شخصى در مسجد ساكن گشته سخن دنيا مىگويد و بمنع اصحاب علم منزجر نميگردد و اصرار ميورزد اين چنين كس مستحق گشتن باشد يا نى اكثر فقها نوشتند كه باشد و آن فتوى را با عرضه داشتى بدرگاه سلطان ابو سعيد بهادر خان فرستادند سلطان فرمود كه من حكم قتل درويشان نميكنم آنچه مصلحت باشد حكام خراسان بجاى آورند فقهاى سبزوار بسعى بسيار متوجه اضرار شيخ خليفه شده ميان ايشان نزاع كلى روى نمود و هنوز منازعت قايم بود كه شيخ حسن بسبزوار شتافته دست ارادت بشيخ خليفه داد و بدين جهة مهم او ترقى كرد اما مقارن آنحال در صباح روز بيست و دوم ربيع الاول سنهء 726 مريدان شيخ خليفه را در همان مسجد از ستونى به حلق آويخته ديدند و بعد از تجهيز و تكفين شيخ حسن را مقتداى خود ساخته از سبزوار سفر كردند و شيخ حسن ببلدهء نيشابور و ابيورد و خبوشان و مشهد مقدسهء رضويهء رفته اهالى آن بلاد را بطريق شيخ خليفه دعوت مىنمود و هركس مريد ميشد نامش را نوشته ميگفت حالا وقت اخفاست و ميفرمود كه آلت كارزار ترتيب كرده منتظر اشارت باشد و چون شيخ حسن مردى شيرين سخن بود و كلمات عام فريب با مردم ميگفت در مدة اندك خلق بسيار بمرتبهء مريد و معتقد او گشتند كه مزيدى بر آن تصور نتوان نمود بنابر آن امراء خراسان از وى توهم كرده امير ارغونشاه جونى قربانى كه پدر محمد بيك و على بيك بود و نيشابور را در تحت تصرف داشت شيخ حسن را بگرفت بولايت يارز در قلعه تاك كه آن را طاق نيز گويند محبوس گردانيد چون امير وجيه الدين مسعود بر مسند ايالت صعود نمود جوياى سندى شد كه به آن وسيله قصر دولت خود را مشيد گرداند و بعد از تأمل و انديشه خاطر به آن قرار داد كه شيخ حسن جورى را كه اكثر مردم آنولايت مخلص اويند از مجلس بيرون آورده مقتداى خود سازد بنابر آن چند سوار از سبزوار ايلغار كرده بيارز شتافت و شيخ حسن را از حبس نجات داده بمقر عز خود رسانيد و روايتى آنكه خواجه اسد نامى از مريدان شيخ حسن با هفتاد نفر ديگر از اهل ارادت متفق گشته بحيله كه توانستند شيخ حسن را از قلعهء طاق بيرون آورده بسبزوار بردند و بهر تقدير چون بناء موافقت ميان شيخ حسن جورى و امير مسعود سبزوارى محكم گشت خلق بسيار در ظل رايت نصرت شعار ايشان جمع آمدند و ساعت بساعت وسعت مملكت ايشان صفت وسعت مىگرفت و روز بروز آثار جاه و جلال و علامات دولت و اقبال ايشان سمت تضاعف مىپذيرفت و كار به جائى رسيد كه امير ارغونشاه نيشابور را باز گذاشته نزد طغا تيمور خان بجرجان رفت و پسرش محمد بيك در بعضى از ولايات خراسان خود را محكم ساخته بخوف و بيم روزگار مىگذرانيد .