غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

347

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مخاديم خود خاطر بر سفر استرآباد قرار دادند و كيفيت حال سيد على بن سيد كمال الدين كه در آمل بود عرضه داشت كرده روانشدند و از مردم آمل نيز بسيارى باهل سارى پيوسته چون اينخبر بسمع بيرك پادشاه رسيد بترسيد و سادات را از حبس و قيد بيرون آورده و جامه پوشانيده بجانب مازندران روان گردانيد و مردم سارى به يارى حضرت بارى در اثناء راه به اولاد سيد قوام الدين رسيده و دست و پاى ايشان بوسيده مضمون اين بيت بعرض رسانيدند بيت المنة اللّه كه نمرديم و بديديم * ديدار مخاديم و به مقصود رسيديم و آن فرقهء واجب - التعظيم در شهور سنهء تسع و ثمانمائه بسارى درآمدند و بعد از روزى چند اولاد سيد رضى الدين بن سيد قوام الدين بآمل شتافتند و به سيد على بن سيد كمال الدين پيغام دادند كه در وقت قسمت ولايات بموجب صوابديد پدر نامدار شما آمل تعلق به پدر ما گرفته بود و سيد كمال الدين در سارى حكومت مينمود اكنون انسب آنست كه همان دستور مرعى باشد سيد على جوابداد كه مرا درين باب مضايقه نيست اما چندان صبر ميبايد كرد كه خبر قتل شمس الدين غورى بشاه رخ ميرزا برسد و معلوم شود كه آنحضرت از سر اين جريمه كه بىاختيار ما واقع شده درميگذرد يا نى و من كس بهراة فرستاده‌ام يمكن كه عنقريب بازآيد و همدران ايام قاصد سيد على بازآمده‌نشان واجب الاذعان آورد مضمون آنكه ما عنان اختيار سارى و آمل را بقبضه اختيار سادات بزرگوار باز گذاشتيم و جريمه قتل شمس الدين غورى را كه بواسطه هجوم عوام اتفاق افتاده نابوده انگاشتيم آنگاه سيد على بسارى رفته بار فروشه ده را ببرادر خود سيد غياث الدين مسلم داشت و رياست آمل را به سيد قوام الدين بن سيد رضى الدين على باز گذاشت و چون مدت يكسال ازين تقسيم درگذشت آمليان از سيد قوام الدين كه بصفت خست و امساك موصوف بود و از غايت كم آزارى از هركس گناهى در وجود مىآمد سياست نمىفرمود متنفر گشته بر حكومت سيد على بن سيد قوام الدين كه بجود و عطا و زهد و تقوى اتصاف داشت اتفاق كردند و شمهء از اين معنى به سيد على سارى عرضه داشت فرمود سيد قوام الدين را از آمل عذر خواستند و سيد على را كه در جنگل آمل ميگرديد به شهر طلبيده كمر مطاوعتش برميان بستند و سيد على در آمل ابواب عدل و انصاف برگشاده با سيد رضى كيا كه حاكم بعضى از بلاد گيلان بود اظهار اتحاد فرمود و در سنه 812 دختر برادر او را به عقد خود درآورد و بعد از آن سيد على آملى بنا بر اغواء سيد غياث الدين بن سيد كمال الدين نسبت به سيد على سارى در مقام مخالفت و ياغىگرى آمد و از سيد عز الدين هزار جريبى و ملك كيومرث رستمدارى استمداد كرده از آمل بيرون خراميد و در موضع سر وكل منزل گزيده اكثر ذريت سيد قوام الدين و قرب ده هزار مرد جلادت قرين در ظل رايتش جمع گشتند سيد على سارى چون ازينمعنى خبر يافت مانند شيرى خشمناك با هزار سوار بيباك از جنگل سارى بيرون آمده بر سپاه سيد على آملى تاخت و جمعى را بتيغ بيدريغ گذرانيده بر خاك هلاك انداخت اما چون اعدا بسيار بودند كارى از پيش نتوانست برد منهزم گشته روى باسترآباد آورد و سيد غياث الدين سيد مرتضى ولد سيد كمال الدين را در سارى برپاست