غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
338
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
رضويهء عليه الصلاة و التحيهء مشرف گشته اربعينى ديگر در خانقاه پير خود بسر آورد و بعد از آن به وطن اصلى معاودت نموده بارشاد فرقه عباد مشغولى فرمود و در آنزمان افراسياب جلابى حاكم مازندران فخر الدوله حسن را بخنجر غدر كشته بود و هرج و مرج باحوال طبرستان راه يافته در هربلده متغلبى بظلم و تعدى مشغولى ميكرد و هيچيك باطاعات ديگرى سر فرود نمىآورد و افراسياب با وجود آنكه اكثر مازندران را بحيطهء تصرف داشت دفع طايفه كه در حدود اين ولايت آتش فتنه و فساد برافروخته بودند نميتوانست نمود در آن اثناكيا حسن ضماندار كه همشيرهء افراسياب را در حبالهء نكاح داشت و از قبل ملك فخر الدوله حسن در لارجان حكومت مىكرد بافراسياب پيغام داد كه تو پاى از حد خود بيرون نهادهء بخلاف شرع شريف مانند ملك فخر الدوله ملكى را كشتى و مع ذلك پيوسته مرتكب انواع ملاهى و مناهى ميشوى بنابر آن مرا و ساير امراء ولايات را شرعا و عرفا متابعت تو جايز نيست . بايد كه دست در دامن توبه و انابت زنى و من بعد بر جاده شريعت مطهره ثابت قدم بوده پيرامن معاصى نگردى تا مهم تو استقامت پذيرد افراسياب چون اين سخن استماع نمود بحسب ظاهر قبول فرمود و بپاى نيازمندى خود را بزاويهء سيد قوام الدين رسانيده دست در دامن متابعت آن جناب زده زبان به گفتن كلمهء استغفر اللّه گردان ساخته از ارتكاب شراب و ساير منهيات توبه كرد رباعى از شرب مدام و لاف مشرب توبه * وز عشق بتان سيم غبغب توبه در دل هوس گناه و بر لب توبه * زين توبهء نادرست يا رب توبه و جناب سيادتمآبى آثار مسكنت و انابت در بشرهء افراسياب جلابى مشاهده نموده به حكم نحن نحكم بالظاهر چون قاعده چنان بود كه سپاهيان مازندران موى بر سر گذاشته آن را كلالك خواندى و خود را كلالكدار گفتندى و به آن مفاخرت نمودندى پير ابواب شفقت بر رويش مفتوح گردانيد و سر او را بدست مبارك خود تراشيد و طاقيهء درويشانه بر فرقش نهاده مردم چنان پنداشتند كه افراسياب عن صميم القلب مريد جناب سيادت مآب گرديده سلوك طريق زهد و تقوى اختيار نموده به همان سبب اولاد او را شيخى ملقب ساختند و يكى از آن جمله اسكندر شيخى است كه چندگاه در ملازمت حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان بسر برد آخر الامر مخالفت كرد القصه چون افراسياب نسبت به سيد قوام الدين اظهار ارادت نمود متوطنان آنديار هرروز فوجفوج بعتبه عليه سيادت مىشتافتند و بدست نيازمندى در دامن متابعت آن جناب آويخته مريد ميگشتند و درويشان چون افراسياب را داخل سلسله خود ميپنداشتند گاهى بخانهاش رفته به زبان يارى از وى ما يحتاج خود ميطلبيدند و بدست گستاخى جامه او را برمىداشتند و ميپوشيدند و ميگفتند تو پادشاه ديگرى را براى خود ترتيب نماى و افراسياب ازين معنى بتنگ آمده ترسيد كه سيد قوام الدين نيز بدستور ساداتى كه قبل از آن در طبرستان خروج نموده بودند هوس ايالت فرمايد و ابواب تفرقه بر روى روزگار او بگشايد جمعى از فقهاء و علماء آمل را كه بر آن سيد ستوده خصال رشك ميبردند طلبيده ما فى الضمير خود را اظهار كرد آنجماعت گفتند كه اگر حال سيد قوام الدين بر اين منوال جارى باشد باندك زمانى اختلال بامور ملك و مال تو راه يابد و پرتو دولت و اقبال بر ناصيه احوال او تابد مناسب آنست كه