غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
339
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از تتبع روش سيد احتراز و اجتناب نمائى و او را به مجلس ما حاضر گردانى تا بحسب شرع شريف بر وى ثابت سازيم كه مبتدع است و اطوار مريدانش مخالف مسائل شرايع آنگاه خدمتش را از گوشهنشينى و ارشاد منع نمائى و اگر قبول نكند اخراج فرمائى افراسياب اين سخنان را بسمع رضا اصغا فرموده در ساعت باحضار جناب سيادت شعار فرمانداد و چون آن جناب تشريف حضور ارزانى داشت هرچند فقهاء حسود سعى نمودند كه چيزى كه مخالف شريعت مطهره باشد بر وى ثابت بنمايند نتوانستند ساخت مگر آنكه گفتند تو ذكر جهر ميگوئى و اينحركت نامشروع است و افراسياب به همين سخن تمسك جسته سيد قوام الدين را بفقها سپرد كه با او بمقتضاى شرع عمل نمايند و آنجماعت در ميان بازار دستار از سر آن زبدهء ابرار داشته بند بر پايش نهادند و بزندان فرستادند و افراسياب از لباس فقر بيرون آمده توبه بشكست و آغاز شرب شراب كرده بمجلس عيش و نشاط نشست بيت اساس توبه كه در محكمى چو سنك نمود * ببين كه جام زجاجى چگونهاش بشكست اما بحسب اقتضاء قضا همان شب كه سيد سعادت انتما بزندان رفت كيا سيف الدين بن افراسياب را كه وليعهد پدر بود از درد قولنج بمرد و مردم اينمعنى را بر كرامت سيد هدايت منزلت حمل كرده خاص و عام بزندان شتافتند و آن جناب را بيرون آورده به منزل شريفش كه قريهء دابو بود رسانيدند بعد از اين واقعه مازندرانيان بيشتر از پيشتر كمر متابعت سيد قوام الدين برميان بستند و ابواب محبت آن جناب بر روى خود گشادند در مقام فرمانبرى نشستند و افراسياب از مشاهدهء اينحال بىتحمل شده در شهور سنهء ستين و سبعمائه كه مدت ده سال از طلوع اختر دولتش در گذشته بود و آفتاب اقبالش بسرحد زوال انتقال نموده با اكثر فرزندان و جمعى كثير از لشگريان به قصد گرفتن سيد قوام الدين متوجه قريهء دابو شد و سيد از اينحال خبر يافته فرزندان و مريدان و معتقدان خود را جمع ساخت و در صدد مدافعه آمده با سيصد كس در غوزه زارى كه عورتى اطراف آن را شاخهاى درخت استوار ساخته بود بايستاد و آب در حوالى آن موضع سرداد و چون زمين آنمنزل در غايت لينت بود لاىوگل بمرتبهء رسيد كه سواران را بر آن عبور متعسر بلكه متعذر گشت و بعد از آنكه افراسياب بدانموضع رسيد فرمود تا اصحاب قبضه برسيد و ياران تيرباران كردند و از آنجانب نيز درويشان دست به تير و كمان برده بحسب تقدير ملك قدير تير اول بر هدف مراد يعنى سينهء افراسياب خورد چنانچه از اسب درگذشته جان بقابض ارواح سپرد لاجرم اتباع سيد قوام الدين دلير شده بر جلابيان بيكبار حمله كردند و سه پسر افراسياب كيا حسين و كيا سهراب و كيا على را همدران معركه از عقب پدر فرستادند و دشمنان را منهزم گردانيده تا دروازهء آمل در عقب گريختگان تافته بسيارى از ايشان به تيغ بيدريغ بگذرانيدند اسكندر شيخى و ساير اولاد و بناير و اقارب و عشاير افراسياب چون آنحال مشاهده نمودند بر اسبان تيز رفتار سوار شده روى بوادى فرار آوردند و از آمل جان بلارجان كشيده از آنجا برستمدار شتافتند و آن زمستان را در پناه دولت ملوك گاوباره گذرانيده از رستمدار بشيراز رفتند و از شيراز بخراسان خراميده