غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
325
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
زين العابدين كه آن يك به حكم پدر و اين از جور شاه منصور مكفوف البصر شده بودند بسمرقند كوچانيد وجهة ايشان وجه معاش تعيين نموده آنگاه ايالت مملكت فارس را باميرزاده عمر شيخ تفويض فرموده بجانب اصفهان در حركت آمد و بعد از دوازده منزل در موضع قومشه يا ماهيار بتاريخ دهم ماه رجب سنه خمس و تسعين و سبعمائه خرد و بزرگ و صغير و كبير آل مظفر را بياسا رسانيد و نهال اقبال آن ملوك ستوده خصال بيك ناگاه مستاصل و نابود گردانيد نظم بعبرت نظر كن بآل مظفر * شهانى كه گوى از سلاطين ربودند كه در هفصد و خمس و تسعين ز هجرت * دهم شب ز ماه رجب چون غنودند چو خرما بنان در زمانها برستند * چو تره باندك زمانى درودند . داستان اتابكان لرستان در كتب راستان مرقوم خامهمنشيان گشته كه لرستان منقسم به دو قسم است لر بزرگ و لر كوچك و منشاء اين قسم و وجه تسميه آنكه در قديم الايام دو برادر كه بزرگبدر نام داشته و كوچك ابو منصور معاصر يكديگر در دو موضع از آنولايت ايالت مينمود نقلست كه چون برادران از جهان گذران انتقال كردند محمد بن هلال بن بدر در آن مملكت تاج ايالت بر سر نهاد و منصب وزارت را به محمد بن خورشيد داد و در شهور سنه خمسمائه صد خانهوار كرد از جبل السماق شام بسببى از اسباب جلاء وطن اختيار كرد بلرستان درآمدند و يكى از احفاد محمد بن خورشيد كه وزير مملكت بوجود جمعى از كردان را ضيافت نموده در وقت كشيدن آش كله گاوى پيش ابو الحسن فضلوى كه رئيس ايشان بود نهاد و ابو الحسن به اين معنى تفأل نموده كفت ما سردار اين قوم خواهيم شد و ابو الحسن پسرى داشت على نام روزى على به شكار رفته سگى همراه برد و جمعى در راه به دو بازخورده ميان ايشان مناقشه دست داد و آنجماعت على را چندان لت زدند كه بيهوش گشت و دشمنان بتصور آنكه مرده است پايش را كشيده در غارى انداختند و سگ از عقب آن زمره شتافته چون شب درآمد و همه بخواب رفتند خانهء مهتر قوم را بخائيد تا بمرد و سگ به خانه خويش بازگشته چون نوكران على دهان سگ را خون آلوده ديدند دانستند كه او را واقعهء پيش آمده و سگ روى به راه آورده ايشان از پى او روان شدند تا به آن غار رسيدند كه على افتاده بود او را به خانه برده علاج كردند تا صحت يافت و چون على درگذشت پسرش محمود به خدمت سنقريان شتافت و بواسطهء شجاعت معتبر گشت و بعد از وى ولدش ابو طاهر كه جوانى بود شجاعت مآثر ملازمت اتابك سنقر اختيار كرد و در آن وقت كه اتابك سنقر به احكام شبانكاره مخالفت مينمود ابو طاهر را با سپاهى گران بجنگ ايشان فرستاد و ابو طاهر بر مخالفان ظفر يافته دوست كام بفارس بازگشت و اتابك سنقر او را تحسين نموده گفت از من چيزى طلب نماى ابو طاهر يك سر اسب خاصه التماس نمود اتابك اسبى نيك بوى داده گفت ديگر چيزى بخواه ابو طاهر داغ اتابكى خواست و اين