غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
323
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفتار در بيان انقضاء ايام دولت و اقبال آل مظفر و ذكر انتقال ايشان از دار ملال بعالم ديگر فضلاء سخنور باقلام صحت اثر بر صحايف روزگار و اوراق ليل و نهار نگاشتهاند كه در كرت ثانى كه ماهچه رايت فتح آيت حضرت صاحبقرانى يعنى امير تيمور گوركان پرتو وصول بر حدود عراق و آذربايجان انداخت و استماع فرمود كه در غيبت موكب همايون شاه منصور خيال استقلال داشته و پيوسته تخم مخالفت و عدوان در زمين دل خويشان ميكاشته دفع شر او را بر ذمت همت عالى نهمت واجب داشت و در خمس و تسعين و سبعمائه با عساگر ظفر مآثر از راه ششتر متوجه شيراز گشت و على كوتوال كه از قبل شاه منصور بضبط آنولايت اشتغال مينمود گريخته بششتر رفت و سادات و مشايخ و علما باستقبال موكب همايون استعجال كرده منظور نظر التفات شدند و آن سالك طريق نام دارى خواجه مسعود سبزوارى را با هزار مردكارى بمحافظت ششتر مقرر ساخته از راه بهبهان متوجه قلعهء سفيد گرديد و آن حصنى است حصين بر قلهء كوهى رفيع واقع وصيت غايت متانتش در اطراف عالم شايع طول و عرض آن موازى چهار فرسنك و بروج متين آن مستحكم به كچ و سنك در جوانب آن آب روان بيپايان و در درون آن قصور خوب و عمارات مرغوب فراوان بيت از جبالش بشدت آمده ننك * وز سپهرش برفعت آمده عار و پيش ازين به پنج سال شاه منصور سعادت نامى شقاوت فرجام را كوتوال آنحصار كرده بود و سلطان زين العابدين را بعد از ميل كشيدن بوى سپرده و چون نواحى آنقلعه مضرب سرادقات سلطنت و جلال شد بموجب فرموده صاحبقران كردون غلام عساكر بهرام انتقام روى بتسخير آن حصار آوردند و قرب صد هزار آدمى در جوش و خروس آمده زلزله در زمين و زمان افتاد و صداى نفير و نقاره دل كوه را پارهپاره ساخت اهل قلعه سراسيمه شده از هول جان تير و سنك انداختند و بهادران موكب ظفر نشان سپر جلادت در سر كشيده دلهاى دشمن را به پيكان ديده دوز مينواختند و سه روز برين منوال آتش قتال در اشتعال بوده قهرا قسرا قلعه مسخر گشت و سعادت با اتباع به تيغ انتقام در - گذشت و سلطان زين العابدين مكحول بپايه سرير گردون مصير شتافته صاحبقران كهتر نواز او را منظور نظر عاطفت گردانيد و فرمود كه بعنايت خداى تعالى داد تو را از منصور مقهور خواهم ستاند آنگاه ملك محمد اوبهى بمحافظت آنقلعه مقرر گشته رايات ظفر پيكر به پنج منزل از آنجا بحوالى شيراز رسيد و در آن ايام هرچند صاحبقران سعادتمند از احوال شاه منصور ميپرسيد همچنين جواب مىشنيد كه موقوف يكخبر محقق است كه مملكت بازگذارد و روى به راه فرار آورد و فى الواقع معقول آن بود و در روضة الصفا مسطور است كه چون شاه منصور خبر قرب وصول سرافراز استماع نمود از شيراز باجمعى از اهل ستيز بطريق گريز بيرون رفت و در پل بسا منزل گزيد و در آن مقام جمعى از مردم شيراز بوى پيوستند شاه منصور از ايشان پرسيد كه شيرازيان در شأن ما چه ميگويند بعرض رسانيدند كه در وقتى كه از شهر بيرون مىآمديم جمعى با هم ميگفتند كه آنان كه تركش هفده من و چماق ده من داشتند اكنون مانند بز كه از پيش گرگ بگريزد ميگريزند عرق حميت شاه - منصور از شنيدن اين سخن در حركت آمد و حلول اجل موعود او را بران داشت كه على الفور بشيراز بازگشته باستعداد پيكار اشتعال نمود و با سههزار مرد شمشيرزن با چهارهزار بهادر