غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
313
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خود را كه والده شاه منصور نيز بود جهة تمهيد بساط مصالحه نزد برادر فرستاد و آن ضعيفه پسر را چندان وسوسه كرده از مخالفت تحذير نمود كه شاه منصور تن به صلح در داد لاجرم جنود ظفر درود جوق جوق روى بشيراز نهادند و شاه منصور قصد فرمود كه بيزد رفته روزى چند بياسايد شاه يحيى به اين امر همداستان نشد و شاه منصور در غرقاب تحير افتاده روى بجانب سلطانيه آورده چنانچه در آخر جزو اول از اين مجلد مذكور شد با عادل آقا آغاز مصاحبت و مصادقت كرد و چون شاه برين قضيه اطلاع يافت ماهچه علم آفتاب شعاع بصوب يزد برافراخت و شاه يحيى مضطرب گشته پادشاه خاتون دختر شاه شجاع را كه زوجهاش بود با خواهر خويش و ديگر قرابتان جهت اظهار اعتذار و استغفار بيرون فرستاد و آنجماعت بملاقات پادشاه سرافراز گشته بتضرع و زارى جناب شهريارى را بار ديگر از مقام استيصال شاه يحيى گذرانيدند اما سوگند بر زبان راند كه اگر نوبت ديگر از شاه يحيى جريمه در وجود آيد به قدر امكان در قلع نهال اقبال او كوشش نمايد و اين واقعه در شهور سنه سبع و سبعين و سبعمائه روى نمود و در سنه 781 بسمع شاه شجاع رسيد كه عادل آقا كه از قبل سلطان حسين در سلطانيه حكومت مىنمايد لشگر بسيار جمع آورده و داعيه دارد كه ابواب تعرض بر روى متوطنان ممالك فارس بگشايد بنابر آن با سپاه فراوان متوجه سلطانيه گشته در نواحى آن بلده ميان عادل آقا و شاه كشورگشا حربى صعب دست داد و نخست هزيمت بر شيرازيان افتاد ناگاه نسيم عنايت الهى از مهب ( وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ) بر پرچم علم شاه شجاع وزيد و سارق عادل روى از معركه برتافته در قلعه سلطانيه تحصن جست و آخر الامر مهم بمصالحه انجاميد و بشرف دستبوسى شاه شجاع استسعاد يافت آنگاه پادشاه جهان متاع عنان عزيمت بمستقر كرامت تافت و در سنه 784 سلطان اويس خروج كرده برادر خويش سلطانحسين را بكشت و چنانچه در آخر جزو اول مذكور شد عادل آقا سلطان بايزيد بن سلطان اويس را بپادشاهى برداشته ميان او و سلطان احمد منازعت قايم گشت و در اوايل سنهء خمس و ثمانين و سبعمائه شاه شجاع بموجب استدعاء عادل آقا نوبت ديگر عازم سلطانيه شد در اثناء راه بواسطهء سعايت مفسدان و خيانت مفتنان از ولد رشيد خويش سلطان شبلى انديشهمند گشته آن جوان نازنين را بقلعه اقليد و سرمق فرستاد و بعد از سه روز در وقت بىشعورى حكم فرمود كه رمضان اختاجى به آن حصار شتافته چشم شاهزاده را ميل كشد و چون از خواب مستى درآمد بنابر التماس خواجه توانشاه وزير مسرعى را از عقب رمضان ارسال داشت كه به چشم غرة العين سلطنت آسيب نرساند اما قبل از وصول آنشخص قضا كار خود كرده بود بيت قضا چون زكردون فرو هشت پر * همه عاقلان كور گشتند و كر القصه چنانچه سبق ذكر يافت شاه شجاع در آن سفر بنواحى سلطانيه رسيد و آن بلده را بنام سلطان بايزيد از سلطان احمد ستانده روى به طرف ششتر آورد و شاه منصور كه در آن اوان حاكم ششتر بود نسبت بعم بزرگوار در مقام نيازمندى آمده ايلچيان با تبركات فراوان بملازمت فرستاده و شاه شجاع از برادرزاده راضى گشته عنان عزيمت به طرف شيراز انعطاف داد .