غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
297
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
انگيخت تا شاه شجاع از سر جريمهء او درگذشت حقيقت حال آنكه در آن ايام كه شاه يحيى در قلعه قهندر محبوس بود شاه شجاع برادر خود شاه مظفر را در عالم رؤيا مشاهده نمود كه با وى ميگويد كه ملتمس چنانست كه اولاد مرا مستاصل نگردانى بلكه نسبت بديشان طريقهء لطف و مرحمت بظهور رسانى بنابر آن شاه شجاع در استيصال شاه يحيى سعى نكرد و به مجرد ملايمتى كه از آن جناب واقع شده خواجه قوام الدين را طلبيده روى بشيراز آورد و در ذيقعده همين سال يعنى هفتصد و شصت و چهار خواجه قوام الدين صاحب عيار كه اعتبار بسيار پيدا كرده بود و نسبت بامرا و اعيان تعظيم و تكبر مينمود بلكه گاهى بىمشورت پادشاه نيز به فيصل مهمات اقدام ميفرمود مواخذ و مقيد گشت و بعد از تعذيب فراوان دست سياست شاه شجاع بساط حياتش در نوشت آنگاه امير كمال الدين حسين رشيدى بمنصب وزارت رسيد و از سر وقوف و اهتمام بتمشيت امور مملكت و مال مشغول گرديد . ذكر مخالفت شاه محمود كرت ثانى و تسخير كردن تختگاه سليمانى در سنه خمس و ستين و سبعمائه شاه محمود ايلچيان سخندان نزد سلطان اويس ايلكانى فرستاده استمداد فرمود و سلطان اويس طمع در تسخير مملكت فارس و عراق كرده اشارت نمود تا از امراء خاصه وى آقچه باشى و ساقى و مباركشاه دولى و از اركان دولت امير شيخ ابو اسحق و امير غياث الدين منصور شول و سلغر شاه تركمان در صحبت امير شيخ على ايناق روى باصفهان آوردند و شاه محمود بوجود ايشان استظهار تمام پيدا كرده بجانب شيراز در اهتزاز آمد و شاه يحيى را بطمع ابرقوه از راه يزد باشعار خلاف شاه شجاع اظهار نمود و در قصر زرد بوى پيوست و سرداران لر كوچك و قم و رى و كاشان و آوه و ساوه نيز بشاه محمود پيوستند و چون آوازه كثرت عدد و عدد آن سپاه بسمع شاه شجاع رسيد با خواص و مقربان طريق مشورت مسلوك داشته منشى آستان سلطنت آشيان را پيش خود طلبيد و گفت مثنوى به محمود بنويس كاى ارجمند * رسانيده بر دولت خود گزند نه محمود بينم بجنگ آمدن * مرا و ترا تيغ برهم زدن تصور كن اى نامور شهريار * كه گر ز انكه هردو بباشيم يار كه يا رد كشيدن سپه پيش ما * چو آگه شود از كما بيش ما اويس ار بما ترك تازى كند * مگر با سر خويش بازى كند زفردوسى پاك دين ياد كن * نگر تا چه گويد در اينجا سخن كه گر دو برادر بهم داد پشت * تن كوه را باد ماند بمشت و چون اين مكتوب بشاه محمود رسيد بعد از تقديم استشاره در جواب نوشت كه بندگان پادشاه لشگر باصفهان آورده مملكت را خراب كرد و هنوز از مزاج ايشان ايمن نيستم بناچار استعانت بسلطان اويس بردم كه شايد ايمن توان بود شاه شجاع از مطالعه اين مكتوب دانست كه آتش فتنه شاه محمود جز باستعمال شمشير آبدار سمت انطفا نپذيرد و سيلاب طغيان لشگر آذربايجان از غير صرصر حمله مردان دلاور صفت انقطاع نگيرد بنابر آن سپاه فراوان مجتمع ساخته