غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

298

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از شيراز بجانب بيضا در اهتراز آمد و اين قطعه را گفته نزد برادر فرستاد قطعه ابو الفوارس دوران منم شجاع زمان * كه نعل مركب من تاج قيصر است و قباد منم كه نوبت آوازهء صلابت من * چو صيت همت من در بسيط خاك افتاد چو مهر تيغ گذار و چو صبح عالم گير * چو عقل راهنماى و چو شرع نيك نهاد كمال صولتم از حيلهء كسان ايمن * بناى همتم از منت خسان آزاد نبرده عجز بدرگاه هيچ مخلوقى * كه بر بناء توكل نهاده‌ام بنياد به هيچ كار جهان روى دل نياوردم * كه آسمان در دولت به روى من نگشاد تو رسم و خوى پدر گير اى برادر من * كه شوهريت نيايد ز دختر دلشاد مكن مكن كه پشيمان شوى به آخر كار * زمكر روبه پير و ز لشگر بغداد القصه هردو فريق بعد از قطع طريق در منزل دشت رس يا صحراى خانسار و سر چاه بهم رسيده دست بآراستن سپاه صف‌شكن برآوردند و شاه شجاع قره العين سلطنت شاه اويس را به ميمنه فرستاد و ميسره راه بوجود سلطان عماد الدين احمد استحكام داد و بنفس نفيس در قلب جاى گرفت و شاه محمود شيخ على ايناق و امير غياث الدين منصور شول و بوكم تركمان را در ميمنه بازداشت و ضبط ميسره را بامير ساقى و سلغرشاه تركمان بازگذاشت و خود در قلب مقام گرفت آنگاه از هردو جانب طالبان نام و ننك چنگ در جنگ زده آتش كشش و كوشش بنوعى برافروخت كه تاثير دخان آن كرهء زمهرير را به جوش آورد و شرار شعله آن خرمن ما را سوخته در جرم فلك اثر كرد هرخدنكى كه از شست زرين چنگى گشاد يافت آهنگ جان پهلوانى نمود و هرتيرى كه از تركش روشن ضميرى در پرواز آمد در فضاى سينه اميرى گشود بيت چكاچك خنجر ز ميدان كين * بهفتم فلك شد ز روى زمين عاقبت شاه محمود غالب آمد و چون خسرو ثوابت و سيار بجانب ديار مغرب شتافت شاه شجاع عنان انهزام بصوب شيراز تافت و سلطان عماد الدين احمد رقم بيوفائى بر چهره حال خويش كشيده از برادر بزرگتر جدا شد و بشاه محمود پيوست و روايتى آنكه قبل از تلاقى فريقين نزد شاه محمود رفته بود و شاه شجاع پس از وصول شيراز درب فسا را معسگر ساخته پسر خود سلطان شبلى را بكرمان ارسال داشت شاه محمود بامراء عراق و آذربايجان متعاقب به ظاهر آن بلدهء فاخره نزول اجلال فرمود و شاه شجاع در شهر متحصن شد و زمان محاصره بتطويل انجاميده آثار عجز و انگسار بر صحايف روزگار شيرازيان ظاهر گشت و شاه شجاع جهته طلب محاصره جمعى از اشراف و اعيان را متعاقب يكديگر نزد شاه محمود فرستاد و شاه محمود بر وفق مطلوب ايشان را جواب نداد آخر الامر مؤلف تاريخ آل مظفر يعنى قدوهء اهل فضل و هنر مولانا معين الدين يزدى جهت سرانجام آن مهم از شهر بيرون رفت و شاه محمود جناب مولوى را تعظيم نموده گفت بنابر استيلاء امرا و سلطان اويس مرا چندان اختيارى نمانده اكنون مناسب چنان است كه آقاام شاه شجاع بابرقوه روند و آنمقدار تحمل نمايند كه من امراء بيگانه را به وطن ايشان بازگردانم آنگاه مماليك موروث را بر سبيل راستى قسمت نمائيم و چون مولانا معين الدين بازگشت و اين پيغام بشاه شجاع رسانيد شاه عالى گهر رقعهء ببرادر نوشته التماس نمود كه بپاى قلعه قهندر آيد تا بمشافهه گفت و شنود كرده شود و اين بيت را در آن مكتوب ثبت كرد كه بيت