غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

246

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

پيشنهاد همت ساخت و سلطان اكثر امرا و لشگريان را جهت استمالت خاطر آقا بكومك نامزد كرد چنانچه اندك مردمى در خدمتش ماندند در خلال آن احوال در اوايل سنه اربع و ثمانين و سبعمائه سلطان احمد بن سلطان اويس كه مانند او بىباكى در خطه خاك پيدا نمى شد خيال استقلال كرده از تبريز بيرون رفت و راه اردبيل كه سيورغال او بود پيش گرفت سلطان حسين هرچند كسان از عقب او فرستاد و التماس مراجعت نمود به جائى نرسيد و سلطان احمد از اردبيل به اران و موغان شتافته لشگرى فراهم كشيد و عازم تبريز شده در يازدهم صفر سنه مذكوره بيك ناگاه به آن بلده درآمد و سلطان حسين متحير و سراسيمه گشته در گوشهء خزيد اما همدر آنشب بدست برادر نامهربان افتاده به زخم تيغ تيز شربت شهادت چشيد بيت تيغ نيلوفرى آخر چكند بر تن او * كه ملالش بدى از رايحهء نيلوفر و بعضى از مورخان گفته‌اند كه سلطان حسين بعيش و عشرت بسيار مشغولى مينمود و گاهى بر افعالى كه مناسب مرتبه سلطنت بلكه لايق حالت رجوليت نبود اقدام ميفرمود امير شمس الدين زكريا و خواجه جمال الدين يلغز بوزارت سلطان حسين اشتغال داشتند و در باب كفايت و معمورى شهر و ولايت نقش سعى و اهتمام بر لوح دل مينگاشتند نقلست كه خواجه جمال الدين يلغز مقيد بود به آنكه بعبارت منغز تكلم نمايد و دو پسر داشت موسوم بعبد اللّه و فيض اللّه نوبتى امير شمس الدين زكريا يكى از نوكران ترك را جهة طلب گاه به خدمت خواجه جمال الدين فرستاد چون آن شخص پيغام بگذارد خواجه جوابداد كه بسر عبد اللّه و جان فيض اللّه كه در متبن ما چندان بتن موجود نيست كه عصافير بمناقير بر سطوح كشند نوكر بيچاره معنى اين كلمات را ندانسته بار ديگر گفت بيك سمان تيلاى دور خواجه فرمود كه اعادت عبارات از عادات اولو الالباب بعيد است و آن ترك چون ديد كه هرچند مىايستد سخنى مفهوم نميشود بازگشت و امير شمس - الدين زكريا را گفت هرچند من از خواجه‌گاه ميطلبم او قرآن ميخواند . ذكر شمه از احوال سلطان احمد و رسيدن سوق سخن باختتام جزو اول ازين مجلد سلطان احمد شهريارى بود بغايت سفاك و خونريز و بسيار بيباك و فتنه‌انگيز بقساوت قلب و قلت رحم موصوف و بشدت قهر و عدم حلم معروف ار بعضى اقسام فضايل بهره‌ور و در علم موسيقى پيش‌رو ارباب هنر نظم ز خونريز هرگز نميداشت بيم * ز بيمش دل چرخ بودى دو نيم بدى زهر و ترياق در كين و مهر * بديدار و مقدار مهر و سپهر و چون آن پادشاه كيوان قدر بهرام قهر در دولتخانه تبريز تيغ تيز مهم سلطان حسين را بفيصل رسانيد برادر ديگرش سلطان بايزيد پياده گريخته بعد از ارتكاب مشقت فراوان در سهند اسب گله‌بانى به دستش افتاد و پاى در ركاب آورده تا زمان وصول بسلطانيه هيچ خانه بازنايستاد و عادل آقا او را بپادشاهى برداشته شاه منصور را در قلعهء كراوتو مقيد گردانيد و با سپاهى جنگجوى تندخوى عازم تبريز گرديد و در موضع ميانه ياغى باستى ولد شيخ على ايناق و ابو سعيد ولد پير ملك