غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
245
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
در ساعت سر او را بريده پيش مادر و پسر آوردند و از عمارتى كه بناكردهء امير اسمعيل بود آويختند از غرايب آنكه در وقتى كه امير اسمعيل بر سر آن عمارت نشسته بود و استادان كار مىكردند نجارى خواست گه سر چوبى را كه از ديوار بيرون مانده بود قطع كند امير اسمعيل او را منع نموده گفت بگذار شايد سر كسى را از اينجا بياويزند و عاقبت سرش را از اينچوب آويختند القصه چون اينخبر بتبريز رسيد امير زكريا كه در كبر سن بود بر فوت پسر و برادر ناله و زارى آغاز نهاد و سلطان حسين منشور سلطنت بغداد را بنام شاهزاده شيخعلى در قلم آورد و نزد برادر فرستاد و پيغام داد كه ما در ايالت ولايت بغداد با تو مضايقه نداريم اما مناسب چنان مىنمايد كه يكى از امرا بزرگ نزد خود نگاهدارى تا بياسامشى رعيت و سپاهى قيام فرمايد اكنون هريك از نوئينان را طلب كنى بدانجانب فرستيم و شاهزاده شيخعلى فرستادهء برادر را خوشدل و مسرور بازگردانيده بر سرير پادشاهى متمكن گشت و منصب وزارت را بعبد الملك تمغاچى تفويض فرموده قاتلان امير اسمعيل را باوج عظمت و اقتدار رسانيد و چون ديد كه تمشيت امور مملكت از ايشان نمىآيد قاصدى نزد پير على بادك كه از ملازمان قديم آباء او بود و در آن زمان از قبل شاه شجاع در شوشتر حكومت مىنمود فرستاده او را ببغداد طلبيد و پير على بدار السلام شتافته سرانجام تمام مهام را از پيش خود گرفت و ساير بلاد عراق عرب را بتحت تصرف درآورد و چون اينخبر بمسامع عليه سلطان حسين و عادل آقا رسيد بعد از اجتماع سپاه در پائيز سنهء اثنين و ثمانين و سبعمائه از تبريز متوجه بغداد گشتند و شاهزاده شيخعلى و پير على تاب مقاومت نياورده بغداد را بازگذاشتند و علم توجه بجانب شوشتر افراشتند و پادشاه بهواى عيش و طرب عازم بغداد گشته هرچند عادل آقا گفت مناسب آنست كه بهيات اجتماعى بشوشتر رويم و مهم شيخعلى و پير على را فيصل دهيم بسمع قبول نشنود و عادل آقا كوفته خاطر با فوجى از سپاه بشوشتر شتافت و بامخالفان صلح كرد بر آن جمله كه شيخعلى بشوشتر قناعت نمايد و ديگر در حكومت بغداد دخل نفرمايد و از آنجا ببغداد رفته روز عبد اضحى به خدمت سلطان حسين رسيد و بنابر رنجش مذكور پادشاه را هم آنجا گذاشته بااكثر لشگر بسلطانيه خراميد و در غايت استقلال بسرانجام امور ملك و مال مشغول گرديد و در همان زمستان عبد الملك تمغاچى و بعضى از اعيان بغداد مبلغ پانصد تومان نزد شاهزاده شيخعلى و پير على فرستاده استدعاء حضور نمودند و ايشان متوجه دار السلام گشته سلطان حسين محمود والى و عمر قبچاقى را بمقاتله مخالفان نامزد فرمود و آن دو امير بر دست پير على بادك اسير شده جمعى كثير از لشگريان بقتل آمدند و سلطان حسين بعد از استماع اين خبر عنان عزيمت بلكه هزيمت بصوب تبريز انعطاف داد و در راه مشقت بسيار كشيده به صد هزار حيله به مقصد رسيد يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ ذكر ارتفاع غبار تفرقه و شين و كشته شدن سلطان حسين در آن اوان كه سلطانحسين در كمال پريشانى بدار الملك آذربايجان نزول اجلال فرمود عادل آقا از سلطانيه بجانب رى رفته فتح بعضى از قلاع آن ولايت را كه امير ولى در تصرف داشت