غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

244

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ميداشت ديگر ترا قبول نداريم آقا جواب داد كه اختيار پيش شماست و فى الحال برخواسته بقيتول خود رفت و روى بسلطانيه آورد امرا از گذاشتن آن گرگ كهن پشيمان شده جهت عذرخواهى كس از عقب جناب امارت پناهى فرستادند و التماس مراجعت كردند عادل به آن سخنان واهى ملتفت نشد و تا قرق سلطانيه عنان بازنكشيد مقارن آن حال شاه منصور بن شاه مظفر بن امير محمد مظفر از شاه شجاع گريخته پناه بعادل آقا برد و آقا او در همدان حاكم كرده باندك زمانى سپاه بسيار روى بديشان آورد و بعد از رفتن عادل آقا سلطان حسين از امرا متوهم شده برسم سير و شكار سوار گشت و از اوجان بيرون تاخته عنان ريز بتبريز شتافت و شهر را كوچه‌بند كرد امرا چون اينحال مشاهده نمودند خزانه و جيبه خانه را بر ملازمان خود تقسيم نموده روى ببغداد نهادند و سلطان حسين قاصدى نزد عادل آقا فرستاد از عزيمت مخالفان خبر داد و آقا باتفاق شاه منصور با پنج هزار سوار جرار از عقب ايشان ايلغار نموده شاه منصور بمنقلاى روان شد و در نواحى آلتون كويروك بدشمنان رشيده بعضى از ايشان گريز بر ستيز اختيار كردند و طايفهء پناه بشاه منصور برده گفتند ما بندگان پادشاهيم و شاه منصور قاضى شيخعلى و امراء عاصى را بجان امان داده بقيتول عادل آقا رسانيد آنگاه باتفاق عازم تبريز گشتند و چون بمراغه رسيدند بموجب نوشتهء كه سلطان حسين به خط بد خويش به آب زر قلمى كرده بود عادل آقا حكم بقتل امرا فرمود و هرچند شاه منصور زبان بدرخواست گشود نشنود اما قاضى شيخعلى را زنده گذاشته از وى صد تومان خون‌بها بستاند و شاه منصور كوفته خاطر بهمدان رفته عادل آقا در تبريز بملازمت سلطان حسين رسيد و بيشتر از پيشتر بعواطف خسروانه سرافراز گرديد . ذكر كشته شدن امير اسمعيل بن امير زكريا وزير و بيان مخالفت شاهزاده شيخعلى با صاحب تاج و سرير چون امير اسمعيل بن امير زكريا در دار السلام بغداد لواى ايالت برافراخت جمعى از مردم فرومايه را تربيت كرده معتبر ساخت و شاهزاده شيخعلى بن سلطان اويس كه در آن ولايت بىاختيار و بىاعتبار بسر ميبرد آنجماعت را اضلال نمود تا در روز جمعه از جمعات سنهء ثمانين و سبعمائه كه امير اسمعيل باكس اندك به مسجد جامع ميرفت مباركشاه نامى كه تركش او را برداشته بود پيش دويده شمشيرى بر رويش زد چنانچه از پاى درافتاد و امير مسعود برادر امير زكريا از خانه بيرون آمده امير اسمعيل آواز برآورد كه اى عم مرا درياب و امير مسعود بجانب برادرزاده روان شده مباركشاه نحس و نجس ديگر كه قرا محمد نام داشت او را نيز بسعادت شهادت رسانيدند و نزد شاهزاده شيخعلى رفته كيفيت واقعه بازگفتند والده شاهزاده بقاتلان گفت كه اگر راست ميگوئيد سر اسمعيل را بياوريد و ايشان