غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

19

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

والى يك ولايتيست و نام اونك طغرل بود و اسم پدرش قورحارقور بن مرغورو سالهاى فراوان ميان اونك خان و يسوكا بهادر قاعدهء محبت و اتحاد سمت استحكام و ارتباط داشت و چنگيز خان بعد از فوت پدر نسبت به دو در مقام اخلاص بوده بهنگام حدوث وقايع رايت هوادارى مى افراشت القصه چون چنگيز خان به منزل قوم قرايت رسيد اونك خان به چشم شفقت و احسان و احترام در وى نگريست و نسبت بملازمانش در كمال مرحمت و عاطفت زيست و چنگيز خان بسبب وفور عقل و كياست و فهم و فراست و لطف گفتار و حسن كردار باندك زمانى امور ملك و مال اونك خان را بقبضهء اقتدار درآورد و اونك خان بناى سرانجام اكثر مهام بر اقتضا و رأى صواب نمايش نهاده از سخن او تجاوز نمىكرد و در آن اوقات كه چنگيز خان در مصاحبت اونك خان اوقات ميگذرانيد برادر اونك خان جامكيو با وى در مقام مقابله و مقاتله آمده اونك خان بيمن جلادت و شجاعت چنگيز خان بر وى ظفر يافت و در سنهء ثمان و تسعين و خمسمائه بر نوركين و حاكم قوم مكريت تو قناسكى نيز غلبه كرد و هم در آن ايام اقوام تالجوت و سالجوت و قنقرات و جلاير در وادى عصيان سلوك نمودند اونك خان و چنگيز خان متوجه ايشان شدند و در موضع كوى تن آن سپاه صف‌شكن بهم رسيده آن اقوام شقاوت فرجام آغاز استعمال سنك يده كردند پديد آمد از مكرشان باد و برف * شد از برف صحرا چو درياى ژرف * و ليكن همانكس كه مكار بود * بفعل بد خود گرفتار بود * تبه گشت بسيار كس زانگروه * بسى كمره افتاد از تيغ كوه * نكرده كسى جنك بگريختند * از ايشان دو با هم نياميختند و چون چنگيز خان مدت هشت سال در پناه دولت اونك خان بسعادت و اقبال بگذرانيد و روزبروز جاه و حشمت او بيشتر از پيشتر گرديد نايرهء رشك و حسد در باطن بعضى بدانديشان در اشتغال آمده همت بر استيصال او گماشتند و در خلوت نزد اونك خان او را بداعيه مخالفت و خيال استقلال متهم داشتند و از جملهء آن طايفهء جاموقهء كه مهتر قوم جاجرات بود بيشتر از ديگران مبالغه نمود اما اونك خان آنسخنان را بسمع قبول نشنود و جاموقه سكون ولد اونك خانرا كه بعضى از مورخان از وى بسنكوم تعبير كرده‌اند در قصد چنگيز خان با خود موافق ساخت و سنكون با چنگيز خان دل دگر كرده و چند نوبت پدر را بر اخذ و قتل او تحريص و ترغيب نمود بالاخره تير قصد اعدا بر هدف مقصود آمده اونك خان خاطر بر ان قرار داد كه سحرگاهى كه چنگيز خان در خواب غفلت باشد بر سرش تازد و مهم او را بر طبق دلخواه حساد بسازد قضا را در آن روز يكى از امراء صورت آن انديشه را در خلوتى پيش خاتون خود حكايت ميكرد و دو كودك كه از رمه شير آورده بودند و باتاوقيشليق نام داشتند از بيرون خرگاه آنسخن را شنيده على الفور متوجه اردوى چنگيز خان گشتند و كماهى حالات را بعرض رسانيدند چنگيز خان از استماع آنمخبر متغير شده و باقراچار نويان طريق مشورت مسلوك داشته در آنشب خيام معسكر خود را برجاى بگذاشت و در موضع قلاطين كه از حدود ولايت ختايست بدامن كوهى گريخته بنشست و همانشب اونك خان با سپاهى فراوان باردوى چنگيز خان شتافته چون خيمها را برجاى ديد بفرمود تا تيرباران كنند و بعد از آنكه دانستند كه در آن