غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
120
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
درگاه پادشاه از يكديگر بربودند آنگاه از موقف جلال حكم لازم الامتثال صدور يافت كه امراء عظام بپرسش مهم مجد الملك اشتغال نمايند و ايشان بموجب فرموده عمل نموده در آن اثنا از ميان امتعه و اقمشهء مجد الملك مقدارى پوست شير بيرون آمد كه بزعفران و شنجرف سطرى چند نامقرر بران نوشته بودند و چون اتراك منكر سحر مىباشند از آن نوشته خائف گشته در آن باب قيلوقال بسيار واقع شد آخر الامر باستصواب قامان و بخشيان مقرر گشت كه آن پوست شير را شسته غساله آن را مجد الملك بياشامد تا نتيجه سحر به دو عايد گردد و مجد الملك از قبول اين معنى ابا و امتناع نمود چه گمان برد كه آن نوشته را از شيخ عبد الرحمن كه دوست صاحب ديوان بود درميان متاع او پنهان كرده و در ضمن آن مكيدتيست و گناه مجد الملك به ثبوت پيوست اما سونجاق نويان بقتل او رضا نداد و مقارن اين حال سونجاق پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و شيخ عبد الرحمن بعيادت او رفت و مبالغها نمود تا سونجاق بكشتن مجد الملك راضى شد آنگاه او را بملازمان خواجه علاء الدين عطا ملك سپردند و خواجه علاء الدين از غايت سلامت نفس و حسن خلق ميخواست كه بموجب كلمه العفو عند الاقتدار من علو الاقدار عمل نموده در زمان قدرت ميخواست كه قامت مجد المك را بخلعت عفو بيارايد اما جمعى از مخلصان حقيقى و انصار و اعوان صاحبى گفتند بر همگنان روشن است كه اين مدبر مدير در ايام اختيار هيچ دقيقه از ايذا و آزار فرونگذاشت و در روزگار اعتبار مطلقا جانب حق و خلق را مرعى نداشت امروز اگر مخلص او صورت بندد هراينه باز عالمى را در سرپنجهء ظلم و شكنجه جور گرفتار پسند و فرصت فوت نبايد ساخت و بناء حيات دشمن را از بنياد برانداخت بيت سنك در دست و مار بر سر سنك * نه ز دانش بود فسوس و درنك آنگاه اعوان صاحبى مجد الملك يزدى را ز مجلس بيرون آوردند و بيك طرفهء العين او را پارهپاره كردند هر عضوى از اعضا او را بمملكتى فرستادند و قلوب رعايا و عجزه را كه از دست ظلم او بجان آمده بودند تسلى دادند سرش ببغداد رسيده مدتى بر دار اعتبار بود و پاى آن شوم قدم را بشيراز و دستش بعراق برده يكى از فضلا اين بيت نظم نمود بيت ميخواست كه او دست رساند بعراق * دستش نرسيد ليك دستش برسيد نقل است كه شخصى زبان مجد الملك را به صد دينار از جلاد خريده بتبريز برد و اين رباعى را يكى از اهل طبع در باب قضيه مجد الملك انشا كرد رباعى روزى دو سه سر دفتر تزوير شدى * جويندهء ملك و مال و توفير شدى اعضاء تو هريكى گرفت اقليمى * فى الجمله بيكهفته جهانگير شدى القصه چون مجد الملك رخت هستى بباد فنا داد سلطان احمد نوبت ديگر صاحب علاء الدين را بحكومت بغداد فرستاد خواجه عطا ملك هرچند با خود مقرر ساخته بود كه بقيه عمر در گوشه منزوى بوده پيرامون امور سلطنت نگردد و عذر ايام گذشته را بجاى آورد اما چون عواطف پادشاهانه و عوارف خسروانه او را از دو غرقاب يكى شماتت اعدا و ديگرى هلاكت نفس بىهمتا نجات داد و خلاص ساخت و خصم معاند و دشمن حاسد را با هرچه از