غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
117
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و نكات و دقايق آن كتاب افادت انتساب بر السنهء اطباء عظام مذكور و ديگرى از آن جمله حافظ على بن ابخب بن عثمان بن الساعى البغدادى المورخ بود و او در سنهء اربع و سبعين و ستمايه از عالم انتقال نمود و از جمله شعراء زمان اباقا خان يكى قاضى نظام الدين اصفهانى است و خدمت قاضى در نظم اشعار عربى و فارسى بغايت ماهر بود و او را قصيدهايست ملمع در مدح خواجه شمس الدين محمد صاحب ديوان و اين دو بيت از غزلى است كه در آن قصيده مندرج گردانيده نظم بديدم خود سر وصلم ندارى * ندارد عهد تو هيچ استوارى ز تو جز سركشى كارى نيايد * ز ما جز خوى نرم و سازگارى و ديگرى از آن جمله جمال الدين رشيق القطنى است و رشيق القطن اسم محلهايست از محلات قزوين و جمال الدين در زمان اباقا خان در وقتى كه مدت نود سال از عمرش گذشته بود وفات يافت اين رباعى مشهور از منظومات اوست كه رباعى اى زرتوئى آنكه جامع لذاتى * محبوب خلايق همه اوقاتى بىشك نه خدائى تو و ليكن چو خدا * ستار عيوب و قاضى الحاجاتى ديگرى از شعراء زمان اباقا خان سيد جمال الدين كاشى است و او را اشعار لطافت آثار بسيار است از آن جمله ترجيعى است كه در جواب فارس ميدان سخنسازى شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى نظم نموده و مطلع آن ابيات اينست كه مطلع من مستم و رند و لا ابالى * وين شيوه مراست لا يزالى و بند ترجيع اينكه برخيزم و دست يار گيرم * بىيار چرا اقرار گيرم و ديگرى از شعراء آن زمان ملك رضى الدين است و ملك رضى الدين در زمان اباقا خان چندگاه حاكم ديار بكر بود و چون از آن منصب معزول شد و جلال الدين نامى كه به علت ظهريت اتهام داشت قايممقام گشت اين رباعى نظم نموده نزد خواجه شمس الدين محمد فرستاد كه رباعى شاها ستدى كشورت از همچو منى * دادى بمخنثى نه مردى نه زنى زين كار چو آفتاب روشن گرديد * پيش تو چه دف زنى چه شمشير زنى و از آن جمله ديگرى عماد الدين فضولى است كه مشهور بود بعماد لر و عماد لر در سلك مداحان و مصاحبان صاحب ديوان انتظام داشت و گاهى كه خواجه با وى شطرنج ميباخت در آن اثنا به زبان مطايبه مىگفت كه اى كون زنت فراخ و عماد اين رباعى در آن باب نظم كرد كه رباعى هرچند سخنهاى چو در ميگوئى * هشدار كه با عماد لر ميگوئى عيب تو همين است كه اندر شطرنج * اى كون زنت فراخ پر ميگوئى و ديگرى از آن جمله فاضلى است سخنور مشهور بمجد همگر و او سرآمد افاضل زمان خود بود و در اوايل حال از يزد باصفهان رفته چندگاهى ملازمت خواجه بهاء الدين محمد نمود نقلست كه در آن ايام كه مجد همگر از يزد عزيمت اصفهان فرمود منكوحهء خود را كه بغايت مسنه بود در يزد گذاشت و بعد از چندگاه خاتون از عقب شوهر باصفهان رفته در وقتى كه مجد در خانه نبود بدانجا رسيده يكى از تلامذه مجد را از قدوم خاتون خبر داده مژدگانى طلبيد مجد گفت مژدگانى وقتى ميدادم كه خاتون بعالم آخرت رفتى و اين سخن را بزن رسانيدند چون شوهر را بديد آغاز عتاب كرد و در آن اثنا گفت مصراع پيش از من و تو ليل و نهارى بوده همگر گفت پيش از من بلى اما پيش از تو حاشا كه ليل و نهارى بوده باشد در تاريخ گزيده