غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

109

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مسطور شد ميان اباقا خان و براق اغلان محاربه بوقوع انجاميد و براق منهزم گشته اباقا خان بدستور پيشين بتشين را در خراسان حاكم گردانيد و سنه ششصد و هفتاد و سه موافق سيچقان ئيل ارغون اقا كه قرب سى سال بفرمان چنگيز خانيان ايالت بعضى از بلاد خراسان تعلق بوى ميداشت بيمار شده در طوس علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت و در سنهء ششصد و هفتاد و نه اباقاخان برادر خود منكو تيمور اغول را بتسخير بلاد شام مامور ساخت و منكو تيمور باسپاهى پرتهور رايت توجه بصوب آن ولايت برافراخت و در ماه رجب سنهء مذكوره او را باسلطان مصر سيف الدين قلاون كه مشهورست بالغى در حدود حمص محاربه دست داد و پادشاه مصر ظفر يافت و بروايتى منكو تيمور بااكثر مغولان بر خاك هلاك افتاد و قولى آنكه منكو تيمور از آن معركه عنان بوادى هزيمت تافت و ببغداد رفته در همان سال بسبب حلول اجل طبيعى وفات يافت و اباقا خان در دار السلام از شكست سپاه خود خبر يافته قصد كرد كه جهته انتقام بجانب ولايت مصر و شام توجه نمايد اما مصلحت نديد و از بغداد بهمدان رفته بتاريخ عشرين ذى حجه سنهء ثمانين و ستمائه متوجه ملك عقبى گرديد مدت سلطنتش هفده سال بود و بعد از فوتش نكودار بن هلاكو پادشاهى نمود ذكر حكومت خواجه بهاء الدين محمد بن صاحب ديوان در مملكت اصفهان . خواجه بهاء الدين محمد كه قوت غضبى وصت سبعى بر مزاجش استيلا داشت چون بفرمان اباقا خان در بلدهء اصفهان رايت حكومت برافراشت طبايع اشراف و اعيان آن ولايت را برانگيختن غبار فتنه و فساد و افروختن نيران آشوب و بيداد مجبول يافت بنابر آن ابواب عفو و اغماض بيكبارگى بربست و پشت بر مسند غلظت نهاده دلهاى اصفهانيان را بتحميل بار گران بشكست و در اظهار قدرت و اجراء سياست قاعدهء چند وضع نمود كه ناسخ حكايات زياد بن ابيه و حجاج بن يوسف بود اگر سخنى نه بر وفق مزاج شنيدى تا بجريمه صغيره و كبيره چه‌رسد خاندانها بر باد داده مال و جان مسلمانان را هباء منثور گردانيدى اركان دولت و نواب ديوان و اشراف و اعيان اصفهان اگر شب يك لحظه بر بستر استراحت مىغنودند هنگام وزيدن نسيم سحر مانند برگ بيد از باد صرصر بر سر جان خود ترسان و لرزان بودند كه آيا امروز از حيز قهر او بچه تدبير نجات توان يافت و باز شرار خشم و آتش بارش بر روزگار كدام خاكسار از اهالى اين ديار خواهد تافت رنود و اوباش و سراق كه شبها هيچ آفريدهء از بيم ايشان در اسواق تردد نمىتوانست نمود در اندك زمانى چنان مطيع و منقادش گشتند كه زياده از آن متصور نتوان بود ارباب دهقنت و فلاحت پيوسته اسباب حرث و زراعت به وكيل سياستش ميسپردند و اگرچه جنسى در غايت نفاست در راهى افتاده بودى آينده و رونده از وهم مهابتش دست