غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

96

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در زمان متوكل عباسى والى مدينه عبد اللّه بن محمد بنابر مباينتى كه ميان اصحاب سعادت و ارباب شقاوت مىباشد قاصد ايذاء امام ابو الحسن على النقى شده آغاز سعايت كرده عريضهء مشتمل بر غيبت و شكايت آنسرور اهل هدايت ببغداد فرستاد بنابرآن متوكل يحيى بن هرثمة بن اعبن را بمدينه ارسال داشت تا آن امام عاليمقام را بسرمن راى رساند و ابو الحسن رضى اللّه عنه مصحوب يحيى بسرمن راى رفته آن جناب را در خان الصعاليك كه موضعى ناخوش بود فرود آوردند و صالح بن سعيد كه بسعادت محبت اهل‌بيت مستعد بود در خان الصعاليك بر امام على النقى درآمد و گفت يا بن رسول اللّه جعلت فداك اين جماعت در همهء امور اخفاء قدر و اطفاء نور تو ميخواهند لاجرم ترا درين منزل موحش فرود آورده‌اند فرمود كه اى ابن سعيد تو هنوز درينمقامى پس بدست مبارك خود اشارت كرد و باغهاى خرم و جويهاى آب روان و قصور ( فيهن خيرات حسان و ولدان كانهم لؤلؤ مكنون ) ظاهر گشت صالح گويد كه از مشاهدهء آن حال حيرت بر من غلبه كرده امام فرمود كه اى ابن سعيد ما هرجا كه هستيم اين منزل با ماست و ما در خان الصعاليك نيستيم حكايت در كشف الغمه مسطور است كه جمعى از اهل اصفهان كه ابو العباس احمد بن النصر از جملهء ايشانست روايت كرده‌اند كه شخصى از متوطنان بلدهء مذكور كه عبد الرحمن نام داشت و شيعىمذهب بود ازو پرسيدند كه سبب چيستكه تو بامامت على الهادى اعتقاد كردهء و نسبت به ديگرى از سادات اين عقيده ندارى جواب داد كه من ازو چيزى مشاهده نمودم كه دلالت بر امامتش ميكرد گفتند چه‌چيز ديدهء ازو گفت من مردى فقير بودم اما بصفت جرات و طلاقت لسان اتصاف داشتم و در يكى از سنوات مردم اصفهان مرا با جمعى جهت دادخواهى بدرگاه متوكل خليفه فرستادند و روزى بر در دار الخلافه ايستاده بودم كه ناگاه حكم شد كه على بن محمد را حاضر سازند پس من از بعضى نزديكان پرسيدم كه كيست اين شخص كه خليفه باحضار او فرمان فرموده گفتند مرديست علوى كه رفضه او را امام مىپندارند و بر زبان آوردند كه ظاهرا متوكل او را بقتل خواهد رسانيد من با خود گفتم ازينجا به هيچ طرف نميروم تا به‌بينم كه اين شخص چگونه مرديست ناگاه جناب امامت‌پناه بر اسبى سوار پيدا شد و خلايق بر يمين و يسار طريق ايستاده در وى مينگريستند و چون چشم من بر وى افتاد محبتش را در دل جاى داده در نفس خود دعا كردم كه ايزد تعالى شر متوكل را ازو مندفع سازد و هادى رضى اللّه عنه پس از آنكه نزديك رسيد بجانب من اقبال فرموده گفت ( استجاب اللّه دعاك و طول عمرك و كثر مالك و ولدك ) و بعد از ظهور اين سخن از امام لرزه بر اندام من افتاد چنانچه بعضى از حضار بر تغير حال من وقوف يافته پرسيدند كه ترا چه مىشود گفتم خير است و چون باصفهان بازگشتم واهب بىمنت ابواب رزق بر من گشاده كثرت مال من بمرتبهء رسيد كه آنچه در خانه دارم قيمت آن هزارهزار درم است سواى اسباب و املاك و جهاتى كه در خارج سراى من است و خداى تعالى ده فرزند دل‌بند به من ارزانى داشت و حالا هفتاد و چند سال از عمر من گذشته است ( و انا اقول بامامة هذا الذى اعلم ما فى