غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
97
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
قلبى و استجاب اللّه دعائه لى ) حكايت از ابو العباس فضل بن احمد بن اسرائيل الكاتب منقولست كه گفت در آن اوان كه پدرم كاتب منتصر عباسى بود روزى با وى بمجلس منتصر درآمدم ديدم كه متوكل بر سرير پسر نشسته و زبان بملامت منتصر گشاده پس پدرم بايستاد و من نيز در عقب او ايستادم مدتى مديد و حال آنكه متوكل پيوسته پدرم را در مجالس خود بجلوس امر ميكرد اما در آن روز به جهت خشميكه بر او استيلا يافته بود او را نگفت كه بنشين و من مىديدم كه ساعة بساعة رنك او متغير مىشد و فتح بن خاقان را ميگفت اين آنكس است كه تو ميگوئى و فتح در تسكين او كوشيده ميگفت اين سخن دروغ استكه با شما گفتهاند عاقبت اشتعال نايرهء غضب متوكل سمت ازدياد گرفته گفت كه و اللّه ميكشم اين مرائى زنديق را و او آنكسى است كه بدروغ دعوى امامت مىنمايد و در دولت من طعن مىكند بعد از آن چهار كس از اجلاف اتراك طلبيده هريك را شمشيرى داد و گفت هرگاه على بن محمد بر من درآيد او را بكشيد و گفت و اللّه كه او را خواهم سوخت بعد از قتل و چون ابو الحسن رضى اللّه عنه بدان مجلس درآمد لبهاى مباركش مىجنبيد و آثار كرب و جزع در بشرهء همايونش مرئى نميگرديد و پس از آنكه متوكل امام را ديد برجست و از سرير بپايان آمده بتقبيل دست و ميان دو چشمش قيام نمود و گفت ( يا سيدى يا بن رسول اللّه يا خير خلق اللّه يا ابن عمى يا مولائى يا ابا الحسن ) و هادى گفت ( اعيذك يا امير المؤمنين باللّه ) پس متوكل از آن جناب پرسيد كه بچه سبب درين وقت تشريف آوردهء جواب داد كه قاصد تو مرا طلب كرد متوكل گفت دروغ گفته است اين فاعله بازگرداى سيد من آنگاه فتح بن خاقان و عبيد اللّه بن خاقان و منتصر را بمشايعة هادى رضى اللّه عنه مأمور ساخت و بعد از مراجعت امام عليه السّلام آن چهار ترك را طلبيده پرسيد كه چرا به آنچه شما را امر كرده بودم قيام ننموديد جواب داد كه شدة هيبت ابو الحسن ما را از آن كارها مانع آمد و حال آنكه در حوالى او بيشتر از صد شمشير ديديم آنگاه متوكل متبسم شده فتح بن خاقان را گفت ( هذا صاحبك و قال الحمد للّه الذى بيض وجهه و اثار حجته ) حكايت در كتب معتبره مزبور استكه نوبتى متوكل بيمار گشته خراجى بيرون آورد كه اطبا از معالجه آن عاجز گشتند و مادر خليفه نذر كرد كه اگر پسر او شفا يابد مال بسيار نزد هادى فرستد و در آن اثنا روزى فتح بن خاقان كه در سلك مقربان خليفه انتظام داشت با وى گفت كه كسى پيش على بن محمد التقى مىبايد فرستاد و استعلاج كرد شايد بدوائى نافع اشارت كند و متوكل برين موجب عمل نموده هادى عليه السّلام فرمود كه فلان چيز بر آنجا نهيد كه نفع خواهد رسانيد باذن اللّه تعالى چون آن سخن بعرض متوكل رسيد بعضى از حاضران زبان باستهزا گشاده بخنديدند فتح بن خاقان گفت در تجربهء اين دوا زيان متصور نيست آنگاه آنچه هادى رضى اللّه عنه فرموده بود بر خراج نهادند فى الحال انفجار يافته آنمرض به صحت مبدل شد و مادر متوكل هزار دينار در صرهء كرده و مهر خود بر آن نهاده بهادى رضى اللّه عنه فرستاد و پس از روزى چند ازين قضيه يكى از سعاة با متوكل گفت كه در خانه هادى مال بسيار و