غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
94
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حيرت ندانست كه چه جواب گويد و عجز او بر اهل مجلس ظاهر گشت نقلست كه بعد از وقوع عقد و تفرق خلق مامون حقيقت آن مسئله از امام محمد تقى عليه السّلام سؤال كرد امام جواب داد كه چون محرم صيدى بكشد در حل از مرغان بزرك پر گوسفندى كفارت باشد و اگر در حرم آن كار كند جزاء او قيمت دهد و اگر گورى شكار كند برو گاوى لازم آيد و اگر صيدش شترمرغى باشد جزاء او شترى واجب شود و اگر آهو بود گوسفندى دهد در حل و در حرم جزاء او قيمت دهد و اگر احرام محرم به حج باشد كفارت را بمنا كشد و جزاء صيد بر جاهل و عالم يكسان باشد و اگر محرم در صيد مقيد بود با وجود وجوب جزاء آثم باشد و اگر مخطى بود گناهكار نشود و اگر كشندهء صيد آزاد باشد جزاء بر نفس او بود و اگر بنده باشد جزا بر مالكش باشد و اگر محرم خوردسال باشد برو كفارت نباشد و اگر بالغ بود كفارت دهد و از محرم نادم عقاب آخرت ساقط گردد و مصر را عذاب آخرت باشد و مبتديرا كفارت لازم آيد و معيد را خداى تعالى انتقام كشد مامون گفت ( احسنت يا ابا جعفر احسنك اللّه جزاك الحمد للّه على هذه النعمة و التوفيق لى فى الراى ) آنگاه در اقرباى خود نگريسته گفت ( اعرفتم الآن ما كنتم تنكرونه ) و جواد عليه السّلام را گفت كه ( اخطب جعلت فداك لنفسك فقد رضيك لنفسى و انا نزوجك ام الفضل ابنتى ) و ابو جعفر رضى اللّه عنه به زبان فصاحت بيان گذرانيد كه ( الحمد للّه اقرارا بنعمته و لا إله الا اللّه اخلاصا بوحدانية و صلى اللّه على محمد سيد بريته و الاصفياء من عترته اما بعد فقد كان من فضل اللّه على الانام ان اغناهم بالحلال عن الحرام فقال سبحانه و انكحوا الايامى منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله و اللّه واسع عليم ثم ان محمد بن موسى يخطب ام الفضل بنت عبد اللّه المأمون و قد بذل لها من الصداق مهر جدته فاطمه بنت محمد عليهما السلام و هو خمسمائة درهم جياد فهل زوجته يا امير المؤمنين بها على هذا لصداق المذكور ) پس مأمون گفت كه آرى بدرستى كه من بزنى به تو دادم اى ابو جعفر دختر خود ام الفضل را بر صداق مذكور فهل قبلت النكاح امام گفت كه قد قبلت ذلك و رضيت به پس مامون خواص و عوام را على قدر مراتبهم بجوايز و صلات كرامند نوازش فرمود و نسبت بابو جعفر مادام الحيوة در مقام محبت و رعايت بود و بعد از چندگاه ازين تزويج يراق آن جناب نموده رخصت توجه بجانب مدينه ارزانى داشت و امام انام با اهلبيت و خدام متوجه وطن گشته چون بكوفه رسيد نزديك نماز شام در مسجدى كه در صحن آن درخت سدرهء بود نزول فرمود و ظرفى آب طلبيده در پاى آن درخت وضو ساخت و نماز شام بگذارد و قصد كرد كه از مسجد بيرون رود چون نزديك به آن درخت رسيد ديد كه ميوهء تازه بار آورده مردمى كه همراه بودند آن اثمار را بتبركى باز كرده بخوردند و حال آنكه آن درخت غايت ميوه بار نياورده بود نقلست كه ام الفضل از مدينه به پدر نوشت كه جواد بر سر من سريه گرفته و زن خواسته مأمون در جواب قلمى كرد كه ترا بدان جهة به او ندادهام كه حلال خدايرا بر وى حرام گردانم