غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

90

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و چون امام عليه السّلام قرة العين خود را ديد برخاست و معانقه كرده او را بسينهء خويش منضم ساخت و ميان هردو چشمشرا ببوسيد و ثمرهء شجرهء نبوت را در فراش خويش كشيده آن در درج فتوت روى بر ديدهء پدر نهاد و با وى در سر سخنها گفت كه من ندانستم آنگاه بر دو لب مبارك امام رضا عليه السّلام كفى ديدم سفيدتر از برف كه محمد بن على عليهما السّلام آن را مىليسيد و دران اثنا پسر عاليقدر دست در ميان جامه و سينه پدر منشرح الصدر بر ده چيزى مانند عصفور بيرون آورد و فروبرد و امام رضا عليه التحية و الثنا بجوار مغفرت ملك علام پيوست و امام محمد گفت كه اى ابو الصلت از خزانه آب و تختهء بيار گفتم در خزانه نه آب است و نه تخته باز فرمود كه هرچه ترا ميگويم چنان كن و من بخزانه رفته آب و تخته يافته بحضورش بردم و مستعد آن شدم كه در غسل مطهر امام رضا عليه السّلام ولد ارشدش را مدد نمايم فرمود كه يا ابا الصلت با من ديگرى هست كه امداد مينمايد و چون امام محمد تقى از غسل على الرضا رضى اللّه عنه فارع گشت فرمود كه در خزانه جامه‌دانى هستكه در آن كفن و حنوطست بيرون آر و من بخزانه رفتم آنجا جامه‌دانى ديدم كه هرگز نديده بودم آن را پيش تقى رضى اللّه عنه بردم تا پدر خود را تكفين كرده نماز گذارد و بعد از آن گفت تابوتى حاضر ساز گفتم نجار را بگويم تا مرتب سازد گفت در خزانه رو رفتم تابوتى يافتم كه هرگز نديده بودم و چون پيش امام محمد عليه السّلام آوردم رضا رضى اللّه عنه را در تابوت نهاده دو ركعت نماز آغاز كرد و هنوز سلام باز نداده بود كه تابوت در جنبش آمده ميل علو نمود و در سقف خانه شكافى افتاده تابوت از آنجا بيرون رفت گفتم يا بن رسول اللّه مامون همين لحظه بيايد و امام رضا عليه السّلام را طلب دارد ما در جواب چه گوئيم و چه كنيم فرمود كه خاموش باش كه تابوت زود باز خواهد گشت آنگاه گفت اى ابو الصلت هيچ پيغمبرى نيستكه در مشرق مرده باشد و وصى او در مغرب بميرد مگر كه بارى سبحانه و تعالى ميان اجساد و ارواح ايشان جمع كند و پيش از تمام شدن اين سخن باز سقف خانه شق گشته تابوت فرود آمده محمد بن الرضا رضى اللّه عنه برخاسته پدر خود را از آنجا بيرون آورد و بر فراش خوابانيد چنانچه گوئى به غسل و تكفين او نپرداخته‌اند بعد از آن مرا گفت كه برخيز و در باز كن چون بموجب فرموده عمل نمودم مامون و خدام او را بر در سرا ايستاده ديدم محزون و گريان و جامه‌دران و مامون ميگفت ( يا سيداه فجعت بك ) بعد از آن بتجهيز و تكفين امام هدايت‌قرين قيام نمودند و در جانب قبلهء هارون بحفر مرقد منور مشغولى كرده من در آن موضع حاضر شده مأمونرا بر وصيت امام اطلاع دادم گفت هرچه رضا رضى اللّه عنه فرمود بجاى آر و چون قبر را بكندند آنچه بر زبان همايون آن جناب جريان يافته بود از ظهور آب و ماهيان و غير آن بوقوع انجاميد و مامون آن امور غريبه را معاينه ديده گفت ابو الحسن چنانچه در زمان حيات عجايب و غرايب بما مىنمود بعد از وفات نيز ظاهر ميسازد و يكى از نزديكان مامون با وى گفت كه هيچ ميدانى كه اينها بر چه‌چيز دلالت مىكند گفت نميدانم بيان كن گفت وقوع اين صورت اشارت بآنستكه ملك و دولت