غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
89
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
در خدمت امام رضا رضى اللّه عنه ايستاده بودم با من گفت كه بمقبرهء هارون الرشيد رو و از چهار جانب آنخاك بيار چون چنان كردم خاك را ستانده ببوئيد و بينداخت و فرمود كه زود باشد كه درينموضع براى من قبر حفر كنند و سنگى ظاهر شود كه اگر كلنگى كه در خراسان است بيارند آن را قلع نتوانند كرد بازگفت برو و از فلان موضع خاك بيار و پس از آنكه آوردم فرمود كه جهة من در اين موضع قبر خواهند كند بايد كه بگوئى كه هفت درجه فروبرند و ميان قبر را شق كنند و اگر مانع شوند بگوى كه تا لحد كنند و بايد كه لحد دو زراع و شبرى باشد كه آن را واسع ذو الرحمه وسيع گرداند آنقدر كه خواهد و بدانكه در زمان حفر قبر از جانب سر من رطوبتى ظاهر خواهد شد بكلامى كه ترا تعليم ميكنم تكلم كن كه آب زياده شود و لحد پر گردد و در آن آب ماهيان كوچك بينى اين نان را كه به تو مىدهم ريزهريزه كن و در آن آب انداز تا ماهيان بخورند آنگاه ماهى بزرك پيدا شود و آن ماهيان خرد را برچيند چنانچه هيچيك از آنها نماند پس ماهى بزرك نيز غايب گردد و چون آن را نهبينى بكلاميكه ترا تعليم كردم تكلم كن كه تمامى آب انعدام يابد و آنچه گفتم نكنى مگر بحضور مأمون و سخن بدينجا رسانده باز امام فرمود كه يا ابا الصلت فردا پيش اين جانى خواهم رفت اگر از مجلس او بيرون آيم و چيزى بر سر خود نپوشيده باشم با من سخنگوى كه با تو سخن خواهم كرد و اگر چيزى بر سر خود انداخته باشم با من تكلم مكن ابو الصلت گويد كه روز ديگر على بن موسى الرضا رضوان اللّه عليهما بعد از اداى فريضهء بامداد جامهء پوشيده منتظر بنشست تا غلامى از پيش مامون بطلب او آمد و امام متوجه شده من از عقب روان گشتم و آن جناب بمجلس مامون درآمد در وقتى كه در پيش او طبقهاى ميوه نهاده بودند و در دست خويش خوشهء انگور داشت و چون مامون امام را ديد برجست و شرط معانقه بجا آورده ميان هردو چشمشرا ببوسيد و آنخوشهء عنب را بدست امام عجم و عرب داده گفت يا بن رسول اللّه از اين خوبتر انگور ديدهء امام عليه السّلام فرمود كه انگور نيكو در بهشت باشد پس مامون گفت ازين انگور تناول فرماى امام رضا عليه التحية و الثنا ابا نموده گفت مرا از خوردن انگور معاف دار و مامون مبالغه كرده گفت مگر ما را متهم ميدارى آنخوشه را ستانيده و چند دانهء انگور خورده باز بدست امام رضا عليه التحية و الثنا داد و آن جناب دو سه دانه انگور خورده باقى را بينداخت و برخواست مامون پرسيد كه بكجا ميروى جواب گفت به آنجا كه فرستادى و چيزى بر سر مبارك پوشيده بيرون شتافت و من با وى سخن نگفتم تا به منزل مقدس خود رسيد و فرمود كه در سرا را بستند و بر فراش خويش تكيه كرد و من در ميان سرا محزون و غمناك بايستادم ناگاه جوانى ديدم كه در سرا پيدا شد خوبروى و مشكبوى بغايت شبيه برضا رضى اللّه عنه بتعجيل او را استقبال نموده گفتم از كجا درآمدى كه در بسته بود گفت آنكس مرا در اينجا آورد كه از مدينه در يكساعت باينجا رسانيد باز پرسيدم كه تو كيستى جوابداد كه من حجة اللّه محمد بن علىام آنگاه پيش پدر درآمد و من نيز باشارت او موافقت نمودم