غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

88

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بن مهدى و برادر فضل حسن بن سهل كه والى عراق بود محاربات روى نموده پريشانى تمام باحوال بلاد و عباد راه يافت و آن اخبار متعاقب و متواتر بخراسان ميرسيد اما فضل بنابر مصلحت برادر خود در كتمان آن پوشيده با مامون نميگفت در آن اثنا روزى على بن موسى الرضا عليه السّلام با مامون خلوت كرده آنچه از بدايت امارت حسن بن سهل تا آن غايت دست داده بود بتفصيل با مامون گفت و فرمود كه فضل جهت رعايت جانب حسن اين اخبار را از تو پنهان داشته و فى الحقيقة خيانت كرده مصراع سخن اينست كه من ميگويم آنگاه مامون متوجه بغداد شده چون بسرخس رسيد بر سبيل خفيه چهار كس را فرمود تا فضل بن سهل را در حمام بقتل رسانيدند و بر پلاس تعزيت نشسته آنجماعت را قصاص كرد و او از آنجا طبل رحيل كوفته بعد از وصول بطوس امام رضا عليه السّلام را زهر داد تا روى بفردوس اعلى نهاد و سبب صدور اين حركت شنيع از مامون بروايت بعضى از مورخان قصهء خلافت ابراهيم بن مهدى و مخالفت عباسيان بود و بقول طايفهء موجب تغيير مزاج مامون نسبت به امام ربع مسكون آن شد كه آن جناب پيوسته بمقتضاى ( قل الحق و انكان مرا ) در نصيحت مامون مراسم مبالغه بجاى ميآورد و اصلا در گفتن سخن حق مداهنه نميكرد و از آنجهت غبار ملال بر حاشيهء ضمير مامون مىنشست و بعد از تراكم آن غبار مامون خاك ادبار بر فرق خود پاشيده مرتكب آن امر قبيح گرديد و از عقوبت روز جزا و خصومت خاتم الانبيا نينديشيد و فرقهء از اهل خبر گفته‌اند كه على بن موسى الرضا رضى اللّه عنه باجل طبيعى متوجه روضهء رضوان گرديد زيرا كه ارادت مأمون نسبت بدانجناب نصاب كمال داشت و محال مينمايد كه با وجود وفور محبتى كه او را بخاندان نبوت و ولايت بود بدان كار اقدام نموده باشد و لهذا صاحب كشف الغمه مرقوم قلم خجسته شيم گردانيده كه ( بلغنى من اوثق به ان السيد رضى الدين على بن طاوس رحمه اللّه كان لا يوافق على ان المامون سقى عليا عليه السّلام و لا يعتقده و كان رحمه اللّه كثير المطالعة و النقيب و التفتيش على مثل ذلك ) در بعضى از كتب مسطور استكه در آن اوان كه مأمون قصد امام رضا عليه السّلام داشت روزى بحسب اتفاق با يكديگر طعام خوردند و امام بيمار شده مأمون نيز اظهار مرض نمود و عبد اللّه بن بشير را فرمود كه دست از ناخن چيدن بازدار تا دراز شود عبد اللّه گويد كه چون اظفار من طولى پيدا كرد مأمون چيزى مانند تمرهندى به من داد و گفت اين را بهر دو دست خود خمير كن و بمال من بموجب فرموده عمل نمودم مامون مرا بتوقف در همان مكان مامور گردانيد و خود پيش امام رضا عليه السّلام رفته از حالش پرسيد جواب داد كه اميد وارم كه بهتر شوم مامون گفت الحمد للّه كه امروز بهترم و اكنون كسى پيش تو خواهد آمد كه بمعالجه قيام نمايد امام گفت من بآمدن كسى احتياج ندارم مأمون در خشم شده گفت امروز آب انار بايد آشاميد آنگاه مرا طلبيده گفت چند انار آوردم گفت دانهاى اين انار را بهر دو دست بيفشار چنان كردم آنگاه مامون بدست خويش آن آب انار را به امام عليه السّلام داد تا بياشاميد و بعد از دو روز وفات يافت و از ابو الصلت هروى منقولستكه گفت روزى