غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
665
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
غير از احدى كه نيست او را همتا و از جملهء افاضل شعرا كمال الدين اسمعيل اصفهانى با سلطان جلال الدين مينكبرنى معاصر بود و او در نظم اشعار مهارت كامل حاصل داشت و از بسيارى معانى رشيقه كه در منظومات خويش مندرج ميگردانيد خلاق المعانى لقب يافت و در آن اوان كه سلطان از سفر گرجستان بسبب استماع مخالفت براق حاجب باز گشته در سيزده روز از تفليس بحدود كرمان شتافت و از آنجا باصفهانرفت كمال اسماعيل در مدح خوارزم شاه قصيدهء در سلك نظم كشيد كه سه بيت آن اينست نظم حجاب ظلم تو برداشتى ز چهرهء عدل * نقاب كفر تو بگشادى از رخ ايمان براق علم تو گامى كه بر گرفت ز هند * نهاد گام دگر بر اقاصى ايران كه بود جز تو ز شاهان روزگار كه داد * قصيل اسب به تفليس و آب در عمان و در تاريخ گزيده مسطور است كه در زمانى كه مغولان باصفهان استيلا يافتند كمال اسمعيل شهيد شد و در وقت جاندادن اين دو رباعى ميگفت و بر ديوار نوشت رباعى دل نيست كه تا بر وطن خود گريد * بر حال خود و واقعهء بد گريد دى بر سر مردهء دوصد شيون بود * امروز يكى نيست كه بر صد گريد رباعى دل خونشد و شرط جانگذارى اينست * در مذهب ما كمينه بازى اين است با اينهمه هم هيچ نمىيارم گفت * شايد كه اگر بندهنوازى اينست راقم حروف گويد كه چون خامهء دو زبان حد سخن بذكر چنگيز خانيان رسانيده درخور استطاعت حكايات غرايب آيات سلاطين مبين گردانيد وقت آنشد كه عنان بيان بصوب مجلد ثالث كه مصدر است بذكر خانان تركستان انعطاف يابد و بيمن همت سالكان از منه مكرمت پرتو انديشد بر ذكر حالات چنگيز خانيان تابد لاجرم طبع دورانديش بمقتضاى عادت خويش ذيل اين مجلد را باظهار محامد الهى مىآرايد و بيتى چند در دعاى دوام دولت حضرت ملكت آصفجاهى ثبت مينمايد نظم به حمد اللّه كه از توفيق سرمد * بپايان آمد اين زيبا مجلد مشيد شد چو برج آسمانى * اساس قصر ثانى زين مبانى چو صورتخانه مانى منقش * شد از فيض قلم اين قصر دلكش بود هربيت او چون بيت معمور * بصفحش جمع گشته مشك و كافور سطورش هريكى چون نخل پرگل * بهم آميخته نسرين و سنبل حكاياتش ز عيب كذب مأمون * رواياتش به صحت گشته مقرون حروف نثر او چونعقد پروين * عقود نظم او چون خط مشكين اگرچه وصف او از حد برونست * قلم از هرچه انديشد فزونست باوصافش مدان زين نكته احسن * كه گرديده است عنوانش مزين بنام نامى آصف پناهى * عطارد حشمتى خورشيد جاهى كواكب موكبى گردون جنابى * سپهر مكرمت را آفتابى به صورت اهل معنى را حبيبى * بسيرت دردمندان را طبيبى ز عدلش گشته اقليم چهارم * مزين چون فلك از نور انجم كفش چندان زر و گوهر فشانده * كه كس را آرزو در دل نمانده دلش پرنور از انوار بينش * زبانش مظهر آثار دانش ضميرش از فروغ فضل روشن * جهان از رشح كلك اوست گلشن بگاه بزم ابر درفشانست * بوقت رزم چونشير ژيانست ز فيض خامهاش خرم جهانى