غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
655
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
الدين ملك نصرت را اشارت كرد تا از صحبت بيرون رفت و بعد از زمانى كه سكر بر سلطان غياث الدين غالب گشت بعزم وثاق خود سوار شد گذر او بر در سراى ملك نصرت افتاده به دو پيغام فرستاد كه مهمان رسيد و ملك على الفور از خانه بيرون دويد و شاهزاده را فرود آورد و ما حضرى كشيد و چون سلطان غياث الدين كاسه چند تجرع نمود سوار شد و ملك برسم مشايعه پيش پيش او پياده ميرفت كه ناگاه غياث الدين كاردى در ميان دو كتف ملك نصرت فروبرد و مردم آواز برآوردند كه ملك را كشتند بنابرآن سنگ و كلوخ از بامها بجانب غياث الدين روانشد و غياث الدين تازيانه بر اسب زده خود را از آنمهلكه بگوشهء رسانيد و روز ديگر سلطان جلال الدين بعيادت ملك نصرت رفته جراحانرا بمعالجهء او امر فرمود اما چون آنزخم كارگر افتاده بود فايده بر علاج مترتب نگشت و غياث الدين از غايت خجالت مدت يكهفته بملازمت سلطان جلال الدين نرفت و بعد از آن بدر بارگاه شتافت حجاب او را از دخول مانع آمدند و امراء از زبان سلطان سخنان درشت بوى گفتند آنگاه جمعى از معتبران شفيع شده غياث الدين را بمجلس درآوردند و مقارن اين احوال يكى از امراء مغول لشكر بعراق كشيده سلطان جلال الدين در برابر وى صف آراى گشت و در حين محاربه سلطان غياث الدين پشت بر معركه كرده روى بخوزستان آورد و از خوزستان ببغداد رفته منظورنظر عاطفت خليفه شد و از دار السلام بىجهتى ظاهر بالموت رفت و علاء الدين محمد كه در آنزمان حاكم ملحدان بود خوان ضيافت گسترده آنشاهزادهء سرگردانرا فراخور حال رعايت نمود اما غياث الدين آنجا نيز توقف ننمود و نوبت ديگر بخوزستان شتافت و رسولى نزد براق حاجب كه در آنزمان بر كرمان استيلا يافته بود فرستاد و رخصت دخول بكرمان طلبيد براق ايلچى شاهزاده را نواخته گفت مصراع قدم بر چشم من نه خيرمقدم و مراسم عهد و پيمان در ميان آورد كه در خدمت كارى تقصير ننمايد و چون قاصد بازگشت سلطان غياث الدين بكرمان خراميد و براق بعد از اقامت لوازم مهماندارى آغاز تعظم و دلآزارى كرده با سلطان غياث الدين بريك توشك نشست و مادر او را بكره در حبالهء نكاح كشيد و در آن اوقات روزى شاهزاده از وى پرسيد كه اينهمه نخوت و عظمت كه به تو داد براق گفت آنكس كه سلطنت از سامانيان ستاند و غلامان ايشانرا كه غزنويان بودند بر تخت نشاند و ملك را از سلجوقيان نيز انتزاع نموده بخوارزمشاهيان كه مملوك ايشان بودند ارزانى داشت و چون تكبر براق از حد اعتدال درگذشت جمعى از خويشان براق به خدمت سلطان غياث الدين آمده بعرض رسانيدند كه بعهد و پيمان براق اعتماد نتوان كرد اكنون ما را اجازت فرماى تا او را بكشيم و كمر عبوديت تو بر ميان بنديم سلطان غياث الدين از غايت سلامت نفس به اين امر همداستان نگشت و براق كيفيت آنقيلوقال شنوده اول قرابتان خود را بكشت و بعد از آن سلطان غياث الدين را بخبه هلاك ساخت و چون مادر در مفارقت پسر آغاز جزع و فزع نمود آنضعيفه