غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
654
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
آن اوان كه سلطان محمد بقلعهء قارون دژ رسيد ركن الدين بشرف ملازمت پدر مشرف گرديد و پيشكش كشيد و چون خوارزمشاه از آنجا عزيمت گيلان نمود ركن الدين بكرمان رفت و خزاين ملك زوزن را بدست آورده بر لشكريان بخش كرد آنگاه باصفهان شتافت و قاضى اصفهان كه در آن ملك عنان اختيار در قبضهء اقتدار داشت از ملازمت سلطان تخلف نمود و از آن جهة ركن الدين خائف شده از شهر بيرون خراميده بر ظاهر اصفهان خيمه اقامت نصب كرد و اصفهانيان باشارت جناب اقضوى متعرض ركن الدين گشته بين الجانبين غبار نزاع و شين ارتفاع يافت و هزار كس از سپاه خوارزمشاه مقتول شده از اصفهانيان نيز جمعى بقتل رسيدند آنگاه ركن الدين برى رفته چون مدت دو ماه در آنحدود توقف نمود خبر وصول سپاه چنگيز خان شنود لاجرم با جنود غم و اندوه بقلعه فيروزكوه پناه برد و سپاه تاتار متعاقب بپاى آنقلعه رسيده پس از آنكه ششماه بامر محاصره پرداختند فيروز كوه را مفتوح ساختند و ركن الدين را گرفته پيش امير لشگر بردند و تكليف نمودند كه زانو زند و ركن الدين چون ميدانست كه اگر زانو زند و اگر زند و اگر نزد او را خواهند كشت تن به آن مذلت در نداد و مغولان در همان ايام كه داخل شهور سنهء تسع عشر و ستمائه بود ركن الدين را با تمامت متعلقان شهيد گردانيدند ذكر سلطان غياث الدين تترشاه سلطان محمد خوارزم شاه در زمان حيات خويش ايالت كرمانرا نامزد سلطان غياث الدين كرده بود لاجرم سلطان غياث الدين بعد از وفات پدر متوجه آن مملكت گشت اما شجاع الدين ابو القاسم زوزنى كه در آنولا حاكم كرمان بود شاهزاده را در شهر نگذاشت و سلطان غياث الدين نوميد و حيران از كرمان بازگشته در بعضى از حدود عراق ساكن شد در آن اثنا براق حاجب كه در اصل از قراختاى بود و ملازمت سلطان محمد مى نمود با فوجى از لشگر بسلطان غياث الدين پيوست و سلطان غياث الدين باستظهار براق نواحى فارس را تاخت كرد و فى الجمله مالى از آن ممر بدست آورد و در وقت مراجعت براق عازم هندوستان شده سلطان غياث الدين بولايت رى رفت و باستمالت متوطنان آنديار اشتغال نمود در آن اوان برادر بزرگترش سلطان جلال الدين مينكبرنى از جانب هندوستان رسيده خانه سلطان غياث الدين را از فر نزول همايون رشك سپهر برين گردانيد و غياث الدين امر پادشاهى را به دو باز گذاشته روزىچند ميان برادران طريق وفاق و اتفاق مسلوك بود و عاقبت مهم بخلاف و نفاق انجاميده غياث الدين از برادر مفارقت نمود سبب اين معنى آنكه در آن اوقات كه سلطان غياث الدين در خدمت برادر بسر ميبرد يكى از سرهنگان او پيش ملك نصرت كه در سلك خواص و ندماء سلطان جلال الدين منتظم بود رفت و سلطان غياث الدين روزى در مجلس شراب به زبان اعتراض ملك نصرت را گفت كه چرا نوكر مرا در پيش خود راه دادهء ملك نصرت بر سبيل مزاح گفت كه سرهنگ را نان مىبايد داد تا خدمت ديگرى نكند و غياث الدين ازين سخن برآشفت سلطان جلال