غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
644
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تافت و نخست ببخارا رفته پسر بادمجانفروشى را كه بتغلب بر آن بلده مستولى شده بود بسياست رسانيد آنگاه بسمرقند شتافته حاكم آنولايت سلطان عثمانكه او را سلطان السلاطين ميگفتند باستقبال موكب خوارزم شاهى استعجال نمود و مشمول عواطف بيدريغ گشت و چون در آن اوان خوارزم شاه از تحكمات قراختائيان بتنگ آمده بود بعد از فتح سمرقند و بخارا بعزم رزم پادشاه قراختاى كه بگور خان اشتهار داشت لواء كشورگشا افراشت كور خان تا نيكو طراز را كه سرخيل امرا و مقربان او بود با سپاهى نامحدود بجنگ سلطان محمد روان فرمود و در روز جمعهء از جمعات ماه ربيع الاول سال مذكور تلاقى فريقين اتفاق افتاد خوارزمشاه سرداران سپاه را گفت كه مناسب آنست كه دست از استعمال تيغ و تير كشيده داريد تا وقتى كه خطباء اسلام پاى بر منابر نهاده زبان بدعاء ( اللهم انصر جيوش المسلمين و سرايا هم ) بگشايند بعد از آن بيكبار حمله آوريد و بنابر اشارت پادشاه اسلام لشگر نصرت انجام در ميدان مردان جولان ميكردند تا زمان معهود دررسيد آنگاه بيكبار بر كفار تاخته اساس زندگانى طايفهء را منهدم ساختند و قراختائيان نيز بقدم ممانعت پيش آمده نايرهء جدال بمثابهء برافراخت كه بهرام خونآشام را بر كشتگان قضاء معركه دل بسوخت آخر الامر بحسب وعده ( وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ ) نسيم فتح و فيروزى بر شقهء علم سلطان محمد در اهتزاز آمده قراختائيان آغاز گريز كردند و تا نيكو طراز زخمى خورده از پشت زين بر روى زمين افتاد يكى از لشكريان او را اسير گردانيده به نظر سلطان سرافراز رسانيد و سلطان محمد از مشاهده صورت فتح و نصرت مبتهج و مسرور گشته و لوازم شكر و سپاس كريم ملكبخش بجاى آورد و منشيان عطاردفطنت فتح نامها قلمى كرده بدستور معهود لقب جناب سلطانى را اسكندر ثانى نوشتند سلطان محمد فرمود كه چون امتداد ملك سنجرى زياده از مدت دولت اسكندرى بوده مناسب آنست كه لفظ سنجر اضافهء القاب همايون شود آنگاه پادشاه ظفرپناه تا نيكو طراز را با فتحنامه بخوارزم فرستاد و بنفس نفيس روى بجنگ حاكم اترار كه سالك طريق عصيان بود نهاد و آوازهء وصول چتر ملك فرساى خوارزمشاهى در آن ديار شيوع يافته حاكم اترار دانست كه بيت چو گنجشك با باز بازى كند * به خون ريز خود ترك تازى كند لاجرم لطف پادشاهى را شفيع جرايم خود ساخته با تيغ و كفن ببارگاه سلطان زمن شتافت و روى عجز و نياز بر زمين سوده زبان اعتذار و استغفار بگشاد خوارزمشاه چون او را بدانسان ديد از سر خونش درگذشت و چنان مقرر گشت كه با عيال و اطفال و امتعه و اموال از اترار بولايت نسا انتقال نمايد و بقيه ايام حيات را آنجا بگذراند آنگاه يكى از ملازمان درگاه بحكومت اترار متعين شده شهريار فلكاقتدار بجانب خوارزم بازگشت و سلطان عثمان را مصحوب خود به آن ديار برده يكى از حجلهنشينان سراپردهء خوارزم شاهى را بنكاح او درآورد و همدر آن ايام كه خوارزم شاه بدار الملك خود رسيد تا نيكو طراز بقتل آمده