غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

617

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه بهندوستان توجه نماى كه تا آنجا كه نهايت بلاد اسلام است به تو ارزانى داشتم و حسام الدين انگشت قبول بر ديده نهاده عنان عزيمت بدانصوب انعطاف داد و بعد از وصول بمحمد بختيار پيوسته روزبروز مهم او در ترقى بود تا بدرجه عليه سلطنت صعود نمود و در بلده لكهنوتى خطبه بنام خود خوانده سلطان غياث الدين لقب يافت و در عدالت و سخاوت كوشيده در ايام دولت بقاع خير طرح انداخت و در اشاعه خيرات و مبرات مراسم اهتمام بجاى آورده قلم‌رو خود را معمور و آبادان ساخت و در شهور سنهء اثنى و عشرين و ستمائه سلطان شمس الدين التمش عزم رزم غياث الدين عوض جزم كرده اعلام نهضت بصوب لكهنوتى برافراخت و غياث الدين در مقام استرضاء سلطان آمده خطبه بنام آن جناب خواند و سى و هشت زنجير فيل و هشتاد لك زر برسم پيشكش ارسال نمود و سلطان شمس الدين از وى راضى شده بصوب دهلى مراجعت فرموده مملكت بهار را بملك عز الدين كبير خانى عنايت كرد و بعد از روزىچند بار ديگر حسام الدين عوض به خيال استقلال با جمعى كثير از ابطال رجال روى به بهار آورد و عز الدين كبير خانى چون تاب مقاومت نداشت رايت هزيمت برافراشت بناء على هذا در شهور سنهء اربع و عشرين و ستمائه كه غياث الدين عوض به طرف بلاد كامرود رفته بود ملك ناصر الدين محمود بن ملك شمس الدين التمش بلكهنوتى شتافت و آن بلده را تسخير نمود و اينخبر بسمع حسام الدين عوض رسيده بصوب دار الملك خود بازگشت و ميان او و ملك ناصر الدين محمود محاربه روى نمود و حسام الدين بضرب حسام يكى از لشگريان ناصر الدين كشته شد و اكثر امراء خلج باسيرى افتادند مدت سلطنت ملك حسام الدين عوض دوازده سال بود ذكر سلطان شمس الدين التمش كلك بلاغت نتاج منهاج سراج اين داستان و افرا بتهاج را در كتاب طبقات ناصرى برين موجب مرقوم گردانيده كه نام پدر شمس الدين التمش ايلم خان بود و ايلم خان در سلك حكام تركستان انتظام داشت و التمش در مبادى سن صبى و ابتداء ايام نشوونما روزى مصحوب جمعى از ابناء عم بتماشاء صحرا بيرون رفته آنجماعت مانند اخوان يوسف در طريق غدر سلوك نمودند و آنعزيز مصر مكرمت را بدراهم معدوده بيكى از تجار فروختند و آن تاجر او را ببخارا برده شخصى از قرابتان صدر جهان بيع كرد و التمش چندگاه در آن دودمان عاليشان بوده باصناف اوصاف پسنديده موصوف شد بعد از آن او را حاجى بخارى خريده بجمال الدين محمد چست قبا فروخت و چست قبا التمش را در لباس اعزاز بغزنين برده سلطان شهاب الدين بخريدنش رغبت فرمود دلالان او را هزار دينار ركنى بها كردند صاحبش مضايقه نموده سلطان فرمان داد كه هيچكس در غزنين اين غلام را نخرد و التمش در كسوت رقيت جمال الدين محمد ماند تا وقتى كه قطب الدين ايبك از هندوستان بآستان سلطان شهاب الدين آمده او را بخريد و منظورنظر تربيت گردانيده فرزند خواند و چون پيك اجل به خدمت ايبك