غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
603
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
توابع غزنويه را يافتند بكشتند و عمارات آن پادشاهان نافذ فرمان را بسوختند و قبور آل سبكتكين را سواى قبر سلطان محمود شكافته آتش در ايشان زدند بنابراين جهة علاء الدين بجهان سوز ملقب شد و چون علاء الدين جهانسوز از لوازم انتقام فراغت يافت بساط عشرت ممهد ساخته بايوان بزم شتافت و در شب هشتم اقداح باده بيغش از كف ساقيان مهوش دركشيد و اين چند بيت كه ثبت مىشود در سلك نظم منتظم گردانيد غزل جهان داند كه من شاه جهانم * چراغ دودهء عباسيانم علاء الدين حسين بن حسينم * كه دايم باد ملك خاندانم چو بر گلگون دولت برنشينم * يكى باشد زمين و آسمانم همه عالم بگردم چون سكندر * بهرشهرى دگر شاهى نشانم در آن بودم كه از اوباش غزنين * چو رود نيل جوى خون برانم و ليكن كنده پيرانند و طفلان * شفاعت مىكند بخت جوانم ببخشيدم بديشان جان ايشان * كه بادا جانشان پيوند جانم و بعد از آن سپاه را از قتل و غارت منع كرده خون ساير غزنويان را بخشيد و جهة برادران خود سام و سورى تعزيت داشته عنان عزيمت بصوب غور معطوف گردانيد آنگاه لواء نخوت و غرور برافراخت و با على چترى موافقت نموده مخالفت سلطان سنجر را پيشنهاد همت ساخت و چنانچه در ضمن وقايع سلجوقيان مذكور شد و سلطان سنجر در صحراى هراةرود با ايشان قتال كرد و علاء الدين حسين گرفتار گشته مقيد گرديد و چون روزىچند در محبس اوقات گذرانيد نزد سلطان بوضوح انجاميد كه والى غور بجودت طبع وحدت ذهن اتصاف دارد بنابرآن رقم عفو بر جرايد جرايمش كشيد و او را نديم مجلس خاص و انيس بزم اختصاص گردانيده روزى طبقى مملو از لآلى شاهوار بوى بخشيد و علاء الدين بديهة اين رباعى نظم نموده بعرض رسانيد رباعى بگرفت و نكشت شه مرا در صف كين * با آنكه بودم كشتنى از روى يقين وانگه بطبق ميدهدم در ثمين * بخشايش و بخششم چنان كرد و چنين و در مجلس ديگر چشم علاء الدين بر خالى كه سلطان سنجر بر كف پاى خود داشت افتاد بعد از استجازه آن را ببوسيد و اين رباعى در سلك نظم كشيد رباعى ايخاك سم مركب تو افسر من * وى حلقهء بندگى تو زيور من تا خال كف پاى تو را بوسه زدم * اقبال همى بوسه زند بر سر من آنگاه سلطان سنجر علاء الدين جهانسوز را طبل و علم عنايت كرده بسلطنت ولايت غور فرستاد منهاج سراج جوزجانى در طبقات ناصرى بقلم سخندانى مرقوم گردانيده كه در آن اوان كه علاء الدين حسين جهانسوز در اردوى سلطان سنجر بسر ميبرد اشراف و اعيان غور برادرزادهء علاء الدين ملك ناصر الدين محمد را بر تخت حكومت نشاندند و جمعى از اوباش مفسد و اشرار متمرد در هيجان غبار فتنه و فساد جسارت نموده خزاين جهانسوز را ببهانهء علوفه و انعام از ناصر الدين ستاندند و چون علاء الدين از سلطان سنجر منشور سلطنت غور حاصل كرده متوجه تختگاه خود گشت و خبر وصول او بمقر سرير جهانبانى بتواتر پيوست بعضى از امرا و اعيان از اطاعت ناصر الدين پشيمان شده كنيزكان حرمسراى علاء الدين را كه بتحت تصرف ناصر الدين