غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

596

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

متحصن گشت و ملك كامل آغاز محاصره نموده بالاخره بين الجانبين مصالحه بوقوع انجاميد و اسمعيل دمشق را بملك كامل بازگذاشته ببعلبك رفت و ملك كامل چون مدت دو ماه در دمشق بدولت و اقبال بگذرانيد مريض گشته در روز چهارشنبه بيست و يكم رجب سنه مذكوره رخت بعالم بقا كشيد و در روز پنجشنبه بيست و دوم در قلعه دمشق مدفون گشت و تا وقت صلوة روز جمعه بيست و سيوم فوت او مخفى بود و در آن روز در جامع دمشق قبل از صعود خطيب بر منبر ناگاه شخصى برخاست و گفت ( اللهم ارحم على الملك الكامل و خلد ظلال سلطنة الملك العادل ) از استماع اين كلام بيكبار مردم در خروش آمده آغاز گريه و افغان كردند و امرا و اركان دولت چنان مصلحت ديدند كه برادرزادهء ملك كامل مظفر الدين يونس كه ملقب بود بملك جواد در دمشق بنيابت ولد ملك كامل ملك عادل حاكم باشد بعد از آن در جوار مسجد جامع جهة ملك كامل مقبره ترتيب نموده جسد او را از قلعه بدانجا نقل كردند ذكر ساير سلاطين آن دودمان عاليشان و بيان انتقال دولت اقبال از آن خاندان در تاريخ امام يافعى مذكور است كه بعد از فوت ملك كامل پسرش ملك عادل در مصر بر مسند سلطنت نشسته ملك جواد در دمشق بنيابت او كمر حكومت بر ميان بست و در سنهء سبع و ثلثين و ستمائه امرا و اعيان مصر از اطاعت ملك عادل متنفر گشته برادرش ملك صالح را كه ايوب نام داشت بپادشاهى برگرفتند و ملك عادل را در محفه نشانده از قصر بيرون آوردند و جمعى كثير از لشكريان بگرد آن محفه درآمده او را بقلعه بردند و محبوس كردند و ملك صالح بعد از قيد و حبس برادر از روى استقلال افسر اقبال بر سر نهاد و بدست مرحمت بساط نصفت بگسترد و مساجد و بقاع خير را معمور ساخته با كافهء برايا بر وجه احسن زندگانى كرد و چون از ضبط ملك مصر فارغ گرديد لشكر بدمشق كشيد و جواد را از حكومت آنديار معزول گردانيد و امارت اسكندريه را بوى تفويض نموده سوار شد و فرمود تا جواد غاشيهء او را بر دوش افكند و بعد از آن از اين بيحرمتى پشيمان گشته به طرف غور توجه كرد و عم خود اسمعيل را كه ايضا ملقب بملك صالح بود از بعلبك طلبداشت و اسمعيل مصلحت در اطاعت برادرزاده نديده از مجاهد كه حاكم حمص بود استعانت جست و بامداد او مستظهر گشته از راه غيرمعهود متوجه دمشق شد و بيكناگاه خود را در آن بلده افكند امرا و ملازمان ملك صالح چون اينخبر شنودند او را تنها گذاشته روى بملازمت اسمعيل آوردند و جمعى از لشكريان حاكم كرك ملك ناصر بملك صالح بازخورده فى الحال او را گرفتند و نزد پادشاه خود برده قلعه بند كردند و چون اينخبر بسمع ملك عادل كه در غيبت برادر از قلعه بيرون آمده بار ديگر در مصر پادشاه شده بود رسيد قاصدى نزد ملك ناصر فرستاد و صد هزار دينار تقبل نمود كه ملك صالح را بوى سپارد ملك ناصر اينمعنى را قبول نكرد و دست بيعت بملك صالح داده بمرافقت او