غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
582
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
سمت سهولت گيرد بكرات ميان او و كفار فرنك جنگ دست داد و آخر الامر بين الجانبين صلح اتفاق افتاد و دنانير يعقوبيه در بلاد مغرب منسوب بيعقوب بود و اختتام عمر و دولتش در سنهء خمس و تسعين و خمسمائه روى نمود و در ذكر مآل حال او ارباب فضل و كمال اختلاف كردهاند و در آن باب چند وجه در قلم آورده چنانچه سمت تحرير مييابد و پرتو اهتمام بر تفصيل آن ميتابد گفتار در بيان محاربه يعقوب با لشگر فرنك و ذكر مآل حال آن زيبندهء افسر و اورنك در تاريخ امام يافعى مسطور است كه در سنهء احدى و تسعين و خمسمائه يعقوب با صد هزار كس از سپاه اسلام سواى جمعى كه جهة احراز مثوبت ثواب جهاد بوى پيوسته بودند متوجه دفع شر كفار فرنك شد و ملك فرنگستان با دويست و چهل هزار نفر در برابر آمده بموضع زلاقه ميان اصحاب بدايت و ارباب ضلالت مقاتله دست داد و برطبق آيهء كريمهء ( وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ ) يعقوب نصرت يافته ملك فرنك از معركهء جنگ روى بصوب فرار نهاد و بروايت ابو ثمامه و بعضى ديگر از اهل عمامه صد و چهل و ششهزار كس از كافران بتيغ جهاد مسلمانان بقتل رسيدند و لشگر اسلام دست بنهب و تاراج برآورده از غنايم بسيار مستظهر گرديدند كثرت اموال در اردوى يعقوب بمرتبهاى رسيد كه شمشيرى به نيمدرم و درازگوشى بيكدرم ميفروختند و كسى نميخريد و بعد ازين واقعه چند نوبت ديگر يعقوب ميان بجنك كافران بربست و عاقبت بين الجانبين صلح بوقوع پيوست آنگاه يعقوب بمدينه سلا رفته نزديك به آن بلده بهيأت اسكندريه شهرى طرح انداخت و آن را رباط الفتح نام نهاده باندك زمانى تمام ساخت بعد از آن بدار الملك مراكش شتافت و بروايتى در سنهء خمس و تسعين و خمسمائه آنجا وفات يافت و قولى ديگر آنكه يعقوب در اواخر ايام زندگانى ترك تاجوتخت جهانبانى گفته در لباس فقر راه ديار مشرق پيش گرفت و در آنحدود آفتاب حياتش به مغرب فنا سمت غروب پذيرفت در نفحات مسطور است كه يعقوب كه امير المؤمنين مغربزمين بود جهة مصلحت مملكت بقتل برادر خود اشارت فرمود و بعد از وقوع آن امر پشيمان شده توبه فرمود و طالب شيخى گشت كه خود را بوى تسليم نمايد جمعى او را بشيخ ابو مدين شعيب بن حسن نشان دادند و يعقوب قاصدى بجانب بتخانه كه در آن زمان مقام شيخ بود ارسال نمود و استدعاء حضورش فرمود و شيخ زبان بقبول آن ملتمس گشوده گفت فرمانبردارى اولو الامر واجبست اما من بوى نميرسم زيرا كه حكم الهى چنانست كه در تلمسان فوت شوم و همراه قاصد يعقوب روانشده چون بتلمسان رسيد مريض گشت و رسول يعقوب را گفت كه سلام من به صاحب خود برسان و بگوى كه شفاى تو در دست ابو العباس مريسى است و همانجا وفات يافت و قاصد يعقوب نزد او رفته وصيت شيخ بازگفت و يعقوب كس نزد ابو العباس فرستاده التماس حضور كرد و ابو العباس از بارگاه علام الغيوب برفتن نزد يعقوب مأمور