غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

57

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كرامت را بىخداوند ديدند فرياد و زارى و شيون و بيقرارى باوج فلك زرنگارى رسانيدند نظم پير گردون زين مصيبت جامهء جان چاك زد * خسرو انجم كلاه سرورى بر خاك زد قامت گردون دوتا شد چهرهء مه شد سياه * برق اين آتش مگر بر قبهء افلاك زد و شمر بن ذى الجوشن با جمعى از آن قوم پرمكر و فن ( عليهم لعائن اللّه ) بخيام امام حسين درآمد و آنچه يافتند غارت و تاراج كردند و شمر لعين قصد قتل امام زين العابدين نمود اما حميد بن مسلم با عمر سعد او را از آن حركت مانع آمدند و آن دوزخيان بروايت بعضى از مورخان آتش در خيمهاى اهل‌بيت خاتم الانبيا زدند و دود از دودمان ولايت برآوردند نقلست كه اسحق حضرمى پيراهن امام شهيد را از تن مباركش بيرون كشيد و به علت برص مبتلا گرديد و بروايت احمد بن اعثم كوفى هرلعينى كه آن پيراهن را پوشيده به مرض عظيم گرفتار گشته موى سر و روى او فروريخت و شخصى كه سراويل آنحضرت را در پاى كرد فى الحال زمين‌گير شده تا آخر عمر نتوانست كه از جاى برخيزد و بقولى دستهاى آخذ سراويل امام حسين كه بحر بن كعب نام داشت در تابستان مانند چوب خشك مىشد و در زمستان ريم و خون از آن سيلان مينمود و ملعونى كه دستار آن سرور را برآورده بر سر بست به زحمت جذام مبتلا آمد و بدبختى كه زره را دربر كرد ديوانه شد و ندانست كه چكند و چگويد و قيس ابن اشعث بن قيس قطيفهء آنحضرت را گرفته بقيس قطيفهء مشهور گشت و بزشت‌ترين وجهى از عالم درگذشت در روضة الصفا مسطور است كه هفتاد و دو كس از اهل‌بيت و قرابتان و شيعهء امام حسين رضى اللّه عنه در كربلا بدرجهء بلند شهادت رسيدند و از موالى آنحضرت در آن روز دو كس نجات يافتند يكى مرقع بن ثمامهء اسدى و ديگرى غلام ام سكينه كه زوجهء امام مظلوم بود و همچنين از اولاد آنحضرت دو نفر باقى ماندند يكى على بن الحسين عليه السلام كه مرضى داشت و ديگرى عمر بن الحسين كه چهارساله بود و همان لحظه كه آن واقعهء هائله روى نمود عمر بن سعد ملعون سر مبارك امام حسين را نزد ابن زياد ارسال داشت و خود آن شب در كربلا توقف كرده روز ديگر علم عزيمت بجانب كوفه برافراشت و بعد از مراجعت عمر اهل قريهء غاضريه اجساد شهدا را هم در آن سرزمين كه مطاف ساكنان سپهر برين است دفن كردند در كشف الغمه مسطور است كه چون فرستادهء عمر بن سعد كه بشير بن مالك نام داشت آن سر مكرم را پيش عبيد اللّه زياد نهاد و اين رجز خواند كه شعر املا ركابى فضة و ذهبا * فقد قتلت الملك المحجبا و من يصلى القبلتين فى الصبا * قتلت خير الناس اما و ابا و طعنته بالرمح حتى انقلبا * ضربته بالسيف صارت عجبا و خبرهم اذ كزيد النبا و عبيد اللّه از شنيدن اين سخن در غضب شده گفت چون مىدانستى كه حسين همچنين كسى است او را چرا كشتى و اللّه كه از من چيزى به تو نرسد و هرآينه ترا به او ملحق گردانم آنگاه بضرب عنق او فرمان داد و مضمون آيت ( وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ ) بوضوح پيوست و ايضا در همان كتاب و بعضى ديگر از نسخ معتبر مسطور است كه در وقتى كه سر مبارك امام حسين نزد