غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

58

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ابن زياد لعنه اللّه نهاده بود چوبى كه در دست داشت بر لب و دندان همايون آن سرور مينهاد زيد بن ارقم كه يكى از حضار مجلس بود گفت اين چوب را از اسنان حسين دور دار كه بارها ديده‌ام كه رسول ( ص ) بوسه بر آن موضع ميزد و بآواز بلند بگريست و طايفه‌اى با وى موافقت نموده ابن زياد زيد را گفت اگر ترا كبر سن و خرافت درنمىيافت گردنت ميزدم زيد بن ارقم گفت كه اى معشر عرب خداى تعالى از شما خشنود مباد كه پسر فاطمه را كشتيد و ابن مرجانه يعنى عبيد اللّه بن زياد را بر خود امير گردانيديد و به صحت پيوسته كه عموم تعزيت امام حسين رضى اللّه عنه بمرتبه‌اى بود كه جنيان در آن مصيبت نوحه و زارى و گريه و بيقرارى مىنمودند چنانچه يكى از ثقات گويد كه با مردى از قبيله طى گفتم كه بما رسيده است كه شما نوحه جنيان را بر امام حسين شنيده‌ايد گفت آرى هيچ آزاد و بندهء را از اين قبيله نپرسى كه ترا از اين معنى خبر ندهد گفتم من دوست ميدارم كه از تو بشنوم آنچه خود از ايشان شنوده‌اى جواب داد كه من از ايشان شنيده‌ام كه ميگفتند شعر ( مسح الرسول جبينه فله بريق فى الخدود * ابواه من عليا قريش و جده خير الجدود و مشهور است كه چون اين خبر محنت‌اثر بمدينه رسيد حاكم آنجا عمرو بن سعيد بن العاص خطبه‌اى خوانده اظهار بشاشت كرد شب مردم مدينه آواز كسى شنيدند كه اين ابيات ميخواند و صاحب آن را نديدند شعر ( ايها القاتلون جهلا حسينا * ابشروا بالعذاب و التنكيل كل اهل السماء يدعوا عليكم * من نبى و ملايك و قبيل قد لعنتم على لسان ابن داود * و موسى و صاحب الانجيل ذكر مراجعت عمر بن سعد و ساير جهلا از بيابان كربلا و بردن ايشان اهل‌بيت را پيش ابن زياد و فرستادن آن ملعون عترت طاهره را نزد سردفتر اصحاب فسق و فساد محبان خاندان نبوى و مخلصان دودمان مرتضوى با دلى از دست غم شكسته و دستى بر سن الم فروبسته قلم اشكبار در دوات سوگوار فروبرده بر صفحات روزگار مرقوم گردانيده اند كه واقعهء هائله اهل‌بيت سيد عالم صلى اللّه عليه و سلم در روز جمعه يا پنجشنبه دهم محرم روى نمود و صباح روز ديگر كه خورشيد انور بر پلاس ماتم نشسته لباس كبود گردون در برانداخت و تيغ تقدير رؤس كواكب را از بدن جدا گردانيده گيسوى شب را مقطوع ساخت نظم سحرگاهان كه زد چرخ مكوكب * ز زرين كوس‌كوس رحلت شب كواكب نيز محفل برشكستند بهمراهى شب محمل ببستند عمر سعد طبل رحيل كوفته رؤس شهدا را بر قبايل قسمت نمود و امام زين العابدين و نساء اهل‌بيت را عليهم السلام بر شتران نشانده متوجه كوفه گرديد و چون نزديك آن بلده رسيد ابن زياد ملعون فرمود كه سر امام حسين را باستقبال لشگر بريد و با سرهاى ديگر بر سر نيزه كرده به شهر درآوريد و فرمان‌بران آن بدبخت برين جمله عمل نموده سرهاى شهداء را در شهر درآوردند از زيد بن ارقم