غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

56

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خون را پاك سازد كه ناگاه تيرى ديگر رسيد و امام حسين عليه السّلام آن تير را بيرون كشيده خون از سر زخم بسان آب از ميزاب در سيلان آمد و آن سرور دست پرخون بر سر و روى همايون ماليده فرمود كه به اين هيأت با جد خود محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ملاقات خواهم كرد رباعى افسوس ز قامت همايون حسين * صد حيف از آن عارض گلگون حسين دردا كه ز جور دشمن دون حسين * آميخت به خاك كربلا خون حسين و در آن حين كه ضعف به آن امام كرامت قرين راه يافته بود يك‌يك و دودو از جيش عدو پيش آمده از مهابت آن حضرت بازميگشتند و بعضى مكروه ميداشتند كه روز قيامت به خون آن مهر سپهر امامت مآخذ گردند بالاخره بنابر مبالغهء شمر لعنة اللّه عليه جمعى از ملاعين رو بقتل قرة العين سيد الثقلين آوردند و زرعة بن شريك شمشير بدست چپ آنحضرت رسانيده كتف مباركش را جدا ساخت و سنان بن انس تيرى بر سينهء فرخنده‌اش زد و صالح نامى طالح‌فرجام نيزهء بتهىگاه حضرت امامت‌پناه رسانيده آنحضرت بر زبر خاك افتاد و عمر سعد لعنه اللّه درين محل پيش آمد زينب بنت على بن ابيطالب عليهما السلام گفت اى عمر شرم نمىدارى كه درين زمان چشم به روى ابو عبد اللّه ميگشائى و عمر خجل گشته و آب از ديدهء شومش روان شده به طرف ديگر رفت آنگاه بتحريض شمر لعين زرعة بن شريك و سنان بن انس مهم آنحضرت را باتمام رسانيدند و طايفهء گفته‌اند كه آن امر قبيح از خولى بن يزيد بوقوع انجاميد و عقيدهء زمره آنكه نصر بن خرشه كه مبروص بود امام حسين عليه السّلام را بينداخت و دست بر محاسن مباركش زده آنحضرت گفت توئى آن ابرص كه ترا بخواب ديده بودم و مرا خواهى كشت و فرقه‌اى گفته‌اند كه شمر بن ذى الجوشن كه او نيز علت برص داشت بدان حركت منكر اقدام نمود و امام حسين رضى اللّه عنه او را گفت تو آن سگى كه بخواب ديدم كه قصد من ميكرد شمر گفت اى پسر فاطمه تو مرا بكلاب تشبيه ميكنى آنگاه سر مباركش را از بدن قطع نمود و عمر سعد لعنة اللّه عليه ده سوار را گفت تا اسب بر زبر جسد مطهرش راندند مثنوى ندانم چرا آن زمان كربلا * نشد بر عدو پر ز تيغ بلا چرا خون نباريد چشم سپهر * چرا گشت روشن دگر ماه و مهر چرا سلك ايام درهم نشد * چرا ماه و سال جهان كم نشد درختان بستان بفصل بهار * چرا ميتوه غم نياورد بار صنوبر به ناخن چرا رو نخست * چو غنچه دلش ته بته خون نه بست چرا گل ز بيداد قوم حسود * نپوشيد همچون بنفشه كبود چرا سوسن از غصه محزون نشد * چو لاله چرا غرقه در خون نشد چرا نرگس از غم نباريد خون * نشد جام زرين او سرنگون در تاريخ احمد بن اعثم كوفى مسطور است كه مقارن شهادت آن مهر سپهر سيادت غبارى سرخ پديد آمده جهان تاريك شد چنانچه مردم يكديگر را نديدند و گمان بردند كه مقدمهء عذاب الهى است و بعد از لحظهء غبار ارتفاع يافت و اسب حسين رضى اللّه عنه رميده بهرجانب دويدن گرفت و پس از ساعتى باز آمده موى پيشانى خود را به خون آنحضرت آغشته ساخت و ابو المؤيد خوارزمى گويد كه آن اسب چندان سر بر زمين زد كه نفسش منقطع شد و چون اهل‌بيت حضرت رسالت اسب آن شهسوار عرصهء