غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
536
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نزد تكش ارسال داشته او را بر سرعت سير باعث گشتند و يكى از وزرا در آن ولا اين رباعى در حق طغرل نظم نمود كه رباعى گر ملك فريدونت پساندوز بود * روزت ز خوشى چو عيد نوروز بود در كار خود ار بخواب غفلت باشى * ترسم كه چو بيدار شوى روز بود القصه چونخوارزمشاه بنواحى رى رسيد سلطان طغرل بميدان قتال خراميد و در ماه ربيع الآخر سال مذكور ميان آن دو پادشاه غيور محاربه اتفاق افتاد و در آن روز طغرل از غايت غرور جوانى و عدم شعور بجهة شرب مى ارغوانى در برابر قتلغ اينانج رفت و اسب پيش رانده اين ابيات از شاهنامه برخواند ابيات چو زان لشگر گشن برخواست گرد * رخ نامداران ما گشت زرد من آنگرز يكزخمه برداشتم * سپه را همانجاى بگذاشتم خروشى خروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بر ايشانزمين در آن اثنا از وفور مستى گرزى را كه به آن مينازيد بر دست اسب خويش زد و ستور از پاى درآمده سلطان از پشت زين به روى زمين افتاد و قتلغ اينانج خود را بوى رسانيد و طغرل از وى امانطلبيد قتلغ اينانج گفت مقصود ازين همه تكوپوى و جستجوى توئى بوقت مردن بزرگى مطلب آنگاه حربهء بر سينه آن پادشا عاليجاه زده او را شهيد ساخت و جسدش را بر شترى افكنده نزد تكش برد خوارزم شاه چون دشمن را بدان سانديد از اسب بياده شده سجدهء شكر بتقديم رسانيد و سر طغرل را ببغداد پيش ناصر خليفه فرستاد و فرمود تا جثهاش را در بازار رى بر دار كردند فاضلى در آن باب گفته كه رباعى شاها ز غمت زمانه چون دلتنگيست * فيروزهء چرخ هرزمان در رنگيست دى از سر تو تا بفلك يك گز بود * امروز سرت تا به تنت فرسنگيست نقلست كه در روز جنگ كمال الدين شاعر را كه يكى از ندما و مداحانسلطان طغرل بود خوارزمى اسير كرده نزد نظام الملك مسعود كه در سلك وزراء تكش خان انتظام داشت برد و وزير بكمال الدين گفت كه اينهمه آوازهء شوكت و صولت و شجاعت و جلادت طغرل همين بود كه تاب يك حملهء مقدمهء لشگر ما نياورد كمال الدين در جواب گفت كه فرد ز بيژن فزون بود هومان به زور * هنر عيب گردد چو برگشت هور آفتاب دولت سلجوقيان كه سالها فراوان از افق ولايات عراق و آذربيجان طالع بود به مغرب فنا و و بال غروب نمود و ماه جاه و جلال خوارزم شاهيانكه فى الحقيقه غلامان ايشان بودند از مطلع حصول امانى و آمال طلوع فرمود نظم چنين است كردار گردونسپهر * گهش زهر قهر است و گه نوش مهر بناز ار كسى پرورد در كنار * به خاك افكند آخرش خوار و زار نشايد ازو داشت چشم وفا * كه خويش بود جور و عادت جفا نكرداست هرگز وفا با كسى * نه آزرم از آزار دارد بسى