غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

531

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و جهات قزوينيان را غارت مينمودند كمر بست و باندك زمانى چهار صفهء استوار را مسخر گردانيده فرمود تا مانند خاك راه هموار ساختند و در آخر سنهء تسع و خمسين و خمسمائه حسام الدين اينانج كه سابقا به طرف مازندران گريخته بود بملازمت سلطان تكش كه در خوارزم حكومت مينمود رفته و از وى لشكرى ستانده بولايت عراق شتافت و در نواحى قزوين و ابهر از روى غلبه و قهر دست بقتل و غارت برآورد و سلطان ارسلان بمرافقت اتابك ايلدگز متوجه مخالفان گشته اينانج كرت ديگر بمازندران گريخت و در سنهء ثلث و ستين و خمسمائه باز بملكت رى درآمد و سلطان برادر مادرى خود اتابك نصرة الدين محمد بن ايلدگز را بجنگ او فرستاد و اتابك منهزم بازگشت آنگاه اتابك ايلدگز متوجه مخالفان شده سخن صلح در ميان افتاد برينجمله كه اينانج در مصاحبت اتابك بملازمت سلطان شتابد و ارسلان از سر جرايمش گذشته پرتو انعام و احسان بر وجنات احوال اينانج تابد و بحسب تقدير در شبى كه صباحش موعد ملاقات بود اينانج را در منزلش كشته يافتند و هيچكس ندانست كه آن امر از كه صادر شده و سلطان ارسلان بعد از استماع اين خبر مملكت رى را بجهان پهلوان نصرة الدين محمد بن ايلدگز عنايت كرد و محمد دختر اينانج را به عقد خود درآورد و قتلغ اينانج از وى متولد گشت و در سنهء ثمان و ستين و خمسمائه والدهء سلطان ارسلان كه در خانه اتابك ايلدگز بسر ميبرد و باتفاق ارباب اخبار قابلهء دهر هرگز بعفت و ديانت و ديندارى و رعيت‌پرورى او مولودى در مهد عزت نپرورده بود از عالم انتقال نمود و بعد از يك ماه از اين واقعه ايلدگز نيز از عقب خاتون روان شد قاضى ركن الدين در آن باب گويد رباعى دردا كه زمانه را نكو خواهى رفت * و اندر پى او چو شمس دين شاهى رفت وز گردش چرخ كس ندادست نشان * در پانصد و اند آنچه در ماهى رفت و سلطان ارسلان منصب اتابك ايلدگز را علاوهء حكومت رى كرده بجهان پهلوان محمد ارزانى داشت اما از فوت والدهء مرحومه و اتابك بغايت متأثر گشته پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و در منتصف جمادى الاخرى سنهء احدى و سبعين و خمسمائه نقد بقا بقابض ارواح داد و از جمله افاضلى كه معاصر سلطان ارسلان بودند يكى شرف الدين اصفهانى است و شرف الدين بجودت طبع و سلامت نظم موصوف بود و اين مطلع از جملهء منظومات اوست كه مطلع گر توانى اى صبا بگذر شبى در كوى او * ور دلت خواهد ببر از من سلامى سوى او ذكر سلطان ركن الدين طغرل بن ارسلان قسيم امير المؤمنين سلطان طغرل بوفور شجاعت و رعيت‌پرورى نقاوهء اساطين سلاطين عادل بود و از كمال بلاغت و فصاحت گسترى زبدهء اعاظم افاضل مىنمود صورت خوب و سيرت مرغوب داشت هرگز نقش اعمال دنيه و افعال نكوهيده بر صحيفهء ضمير منير نمىنگاشت با سپاهى و رعايا لوازم انعام و احسان بجاى مىآورد و گاهى بنظم اشعار لطايف شعار مشغولى ميكرد اين رباعى از جملهء منظومات اوست كه رباعى دىروز چنان وصال جان‌افروزى