غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

52

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و برادر و پسر خود عباس و على اكبر رضى اللّه عنهما را گفت كه برويد و به اين جماعت بگوئيد كه فردا شما را بسيار بايد گريست حالا خاموش باشيد و چون اين پيغام بديشان رسيد دم دركشيدند آنگاه حضرت امامت‌پناه بر سر سخن رفته نخست شمهء از علو نسب و شرف حسب خويش تقرير نمود پس كيفيت مراسله كوفيان و سبب آمدن خود را بعراق شرح فرمود و اصحاب ضلالت لعنهم اللّه آن سخنانرا شنوده لب بجواب نگشودند امام حسين رضى اللّه عنه گفت الحمد للّه كه حجت من بر شما تمام شد پس يك‌يك از رؤساء كوفه را نام برده بر زبان مبارك راند كه شما نامها به من نوشتيد و حالا نقض عهد نموده قصد خون من داريد كوفيان گفتند ما از آنچه ميگوئى وقوف نداريم و هيچ مكتوبى نفرستاده‌ايم امام حسين اشارت كرد تا يكى از خدام خرجين مكاتيب آن گروه بيدين را به نظر ايشان درآورد و آن ملاعين انكار نموده گفتند اين نامها بىوقوف ما قلمى شده و از مضمون آن بيزاريم امام حسين چون انكار اهل ادبار را مشاهده فرمود از شتر فرود آمده بر اسب نشست و بصف خويش پيوست نقلست كه در اول آن روز محنت‌اندوز حسين رضى اللّه عنه فرمود تا خندقى كه از عقب خيام هدايت انجام كنده بودند پرهيمه گردانيده آتش زدند و ملعونى موسوم به مالك بن عروة از سپاه عمر بن سعد بيرون آمده فرياد برآورد كه يا حسين ابشر بالنار امام بزرگوار جواب داد كه خداى بر من رحيم است و رسول مرا شفيع بارخدايا او را در آتش كش و چون مالك بازگشت پاى اسبش در كوى فرورفته از پشت زين متمايل شد و پاى شومش در ركاب مانده اسب بهرسو ميدويد تا او را بخندق آتش رسانيد و معنى ( دعوة المظلوم مستجاب ) معلوم گرديد رباعى اى معشر انبيا هوادار حسين * وى زمرهء اصفيا مددكار حسين در آتش خشم ايزدى سوخته گشت * هركس كه نمود قصد آزار حسين آورده‌اند كه چون حر بن يزيد الرياحى رحمه اللّه ديد كه لشكر كوفه و عمر بن سعد مستعد حرب امام حسين رضى اللّه عنه شدند و بر قتل آنحضرت مبادرت خواهند نمود تازيانه بر اسب زده بموكب همايون پيوست و معروض داشت كه اى قرة العين رسول و اللّه كه اگر گمان مىبردم كه اين قوم دست رد بر سينهء ملتمس تو خواهند نهاد هرگز از خانهء خويش بيرون نميآمدم اكنون كه كمال عصيان ايشان بوضوح انجاميد تائب به خدمت آمدم آيا توبهء من مقبول خواهد بود يا نى امام حسين فرمود كه انابت تو درجهء قبول دارد آنگاه حر اجازت طلبيده روى بمخالفان نهاده زبان ملامت بر ايشان بگشاد قولى آنكه كوفيان او را تيرباران كردند و روايتى آنكه آن جوانمرد با اعدا چندان نبرد كرد كه چهل سوار و پياده را بر خاك هلاك انداخت و عاقبت زخمى گران يافته از پاى درآمد و هنوز رمقى از حيات باقى داشت كه او را نزد امام حسين رضى اللّه عنه آوردند و آن سرور دست مبارك به روى او فرود آورده فرمود كه تو حرى چنانچه ترا مادر تو نام نهاده ( و انت الحر فى الدنيا و الاخرة ) و بروايتى كه در روضة الشهداء مسطور است بعد از حر برادرش مصعب و پسرش على و غلامش غره كه ايشان نيز در آن روز از اهل شقاوت جدا شده بموكب هدايت انتساب ملحق گشته بودند متعاقب