غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

517

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نسبت كرده معزى تخلص ميفرمود و قولى آنكه در تخلص منسوب بسلطان معز الدين سنجر بود و باتفاق مورخان آن‌چه معزى را از دولت و اقبال در زمان سلجوقيان ميسر گشت كم شاعرى را دست داده باشد در تاريخ گزيده مسطور است كه نوبتى سلطان سنجر بگوى باختن اشتغال داشت ناگاه اسب سلطان خطا كرده او را بينداخت و معزى بديهه اين رباعى منظوم ساخت رباعى شاها ادبى كن فلك بدخو را * كو چشم رسانيد رخ نيكو را گر گوى خطا كرد بچوگانش زن * ور اسب خطا كرد به من بخش او را سلطان اسب را بوى بخشيد و معزى اين رباعى ديگر در سلك نظم كشيد رباعى رفتم بر اسب تا بجرمش بكشم * گفتا كه نخست بشنو اين عذر خوشم نى گاو زمينم كه جهان برگيرم * يا چرخ چهارمم كه خورشيد كشم گويند كه سبب فوت معزى آنشد كه روزى سلطان سنجر از درون خرگاه تيرى انداخت و او در بيرون بود ناگاه تير خطا شده بمقتلش رسيد و در حال متوجه عالم عقبى گرديد ديگر از جملهء اعاظم فارسان ميدان سخنورى و اكابر ديوان مدح گسترح حكيم انورى معاصر سلطان سنجر بود و او ملقب است با باوحد الدين الخاورى و حكيم انورى از اصناف علوم و فنون بهرهء تمام داشت و اين قطعه كه زاده طبع نقاد اوست مصداق اين دعوى است قطعه گرچه در بستم در مدح و غزل يكبارگى * ظن مبر كز نظم و الفاظ معانى قاصرم بلكه بر هر علم كز اقران من داند كسى * خواه جزئى گير آن را خواه كلى بگذرم منطق و موسيقى و هيأت شناسم اندكى * راستى بايد بگويم با نصيبى وافرم وز الهى آنچه تصديقش كند عقل صريح * گر تو تصديقش كنى بر شرح و بستش ماهرم وز طبيعى رمز چند از چند بىتشوير نيست * كشف دانم كرد اگر حاسد نباشد ناظرم نيستم بيگانه از اعمال و احكام نجوم * ورهمى باور ندارى رنجه شو من حاضرم اين‌همه بگذار با شعر مجرد آمدم * چون سنائى هستم آخر گرنه هم‌چون صابرم مشهور است كه قوت حافظه معزى بمرتبهء بود كه قصيده كه يك بار مىشنود ياد ميگرفت و پسرى داشت كه هرشعرى را كه دو بار استماع مينمود از بر ميكرد و غلامش چون سه كرت مىشنود حفظ مينمود بنابرآن هر شاعرى كه نزد سلطان سنجر قصيده ميگذرانيد چون اشعار را به تمام ميخواند اگر مطبوع مىبود معزى ميگفت اين قصيده را من گفته‌ام و ياد دارم و از مطلع تا مقطع ميخواند آنگاه بر زبان ميراند كه پسر من نيز ياد دارد و او را نيز اشاره مىكرد تا قصيده را مى خواند آنگاه بر زبان ميراند كه غلام من نيز اين ابيات را از بر دارد و غلام را نيز مى گفت اشعار را ميخواند بنابرآن شعراء زمان در بحر حيرت افتاده نمىدانستند كه بچه طريقه شعرى بر سلطان سنجر عرض كنند كه او را باور آيد كه آن نظم نتيجهء طبع معزى نيست و انورى همت بر حل اين عقده گماشته و تدبيرى صائب كرده جامهاى كهنه در بر افكنده و سرپيچى غريب بر سر بسته به صورت مجانين نزد معزى رفت و گفت مردى شاعرم و در مدح سلطان سنجر بيتى چند گفته‌ام توقع آنكه شعر مرا گذرانيده جهت من صلهء