غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
518
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
كرامند بستانيد معزى گفت آنچه گفتهاى بخوان انورى بر زبان آورد كه شعر زهى شاه و زهى شاه و زهى شاه * زهى مير و زهى مير و زهى مير معزى گفت اگر مصراع آخر را چنان خوانى كه زهى ماه و زهى ماه و زهى ماه تا اين بيت مطلع شود بهتر است انورى گفت ظاهرا تو آن را ندانستهاى كه شاه را ميرى ضرورتست و امثال اين سخنان هزلآميز گفته معزى انورى را مسخره تصور كرد و گفت فردا صباح بر درگاه پادشاه حاضر شو تا من حال ترا بسلطان عرض نموده رخصت ملازمت حاصل كنم روز ديگر انورى جامهاى نفيس پوشيده و دستارى موقر بر سر بسته در وقتى كه معزى در پيش سلطان بود بدرگاه پادشاه رفت و همان لحظه كسى بيرون آمده او را طلبيد زيرا كه معزى عرض كرده بود كه مسخرهء كه اوحد الدين نام دارد و ابيات غريب ميگويد بر آستان سلطنت آشيانحاضر است و چون انورى بمجلس عالى رفت معزى ديد كه لباس و هيأت او تغيير يافته دانست كه آنچه ديروز ظاهر كرده بود فريب و تزوير بوده اما تدبيرى نتوانست كرد و گفت قصيدهء كه در مدح سلطان گفته بخوان انورى اين دو بيت را خواند كه قصيده گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد شاه سنجر كه كمترين خدمش * در جهان پادشه نشان باشد آنگاه رو بجانب معزى كرده گفت اگر اين قصيده را شما نظم فرمودهايد باقى ابياتش را بخوانيد و الا اعتراف نمايند كه نتيجهء فكر بكر منست تا من تتمه اشعار را عرض كنم معزى خجل شده سلطان دانست كه معزى با ساير شاعران چه معامله ميكرده و انورى آن قصيده را تمام خوانده پرتو التفات سلطان بر صفحات احوالش تافت و در سلك فضلا و ندماى مجلس اشرف اعلى انتظام يافت در تاريخ گزيده مسطور است كه حكيم انورى در آخر ايام حيات تائب گشته از ملازمت درگاه عالمپناه احتراز نمود و چون سلطان او را طلبيد اين قطعه روان گردانيد قطعه كلبهء كاندرو بروز و بشب * جاى آرام و خورد و خواب منست حالتى دارم اندران كه از آن * چرخ در عين رشك و تاب منست آن سپهرم درو كه گوى سپهر * ذرهء نور آفتاب منست وان جهانم درو كه بحر محيط * واله لمعهء سراب منست هرچه در مجلس ملوك بود * همه در كلبهء خراب منست رحل اجزا و نان خشك برو * گرد خوان من و كباب منست شيشه صبر من كه بادا پر * پيش من شيشه شراب منست قلم كوته و صرير خوشش * زخمهء نغمهء رباب منست خرقه صوفيان ازرقپوش * از هزار اطلس انتخاب منست هرچه بيرون ازين بود كموبيش * حاش للّه معين عذاب منست كنده پير جهان جنب فكند * همتى را كه در جناب منست خدمت پادشه كه باقى باد * نه ببازوى خاك و آب منست زين قدر راه رجعتم بستست * آنكه او مرجع و مآب منست وين طريق از نمايشست خطا * چكنم اين خطا ثواب منست گرچه پيغام روحپرور او * همه تسكين اضطراب منست نيست مربنده را زبان جواب * خانه و جاى من جواب منست ديگرى از شعراء زمان سلطان سنجر اديب صابر ترمذى است و اديب در سلك فضلاء شعرا انتظام