غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

509

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رسيده ابواب شهر بازگشاد و ملازمان آستان سلطنت‌آشيان او را در محفه نهاده پيش سلطان آوردند در حالى كه دهانش كج شده بود و لعاب از آن ميرفت و سلطان سنجر احمد را از امر ايالت معاف داشته پسرش نصر خان را والى سمرقند گردانيد و در آن اثنا بعضى از امرا بنابر اغراض فاسدهء خويش بعرض رسانيدند كه مردم قراختاى كه در حدود اين مملكت توطن دارند مكنت تمام و تجمل مالا كلام پيدا كرده‌اند مناسب آنكه موكب همايون به قصد تاديب ايشان در حركت آيد و الا امكان دارد كه فتنهء روى نمايد كه تدارك پذير نباشد و اين سخن در ضمير آفتاب تأثير پادشاه كشورگير مؤثر افتاد و حكم عالى از موقف غضب شرف نفاذ يافت كه مراعى و مواشى آن جماعت را بتازيانهء تاراج بجانب مرو رانند و بعضى از آن طايفه بدرگاه عالم‌پناه آمده معروض داشتند كه پنجهزار اسب و پنجهزار شتر و پنجهزار گوسفند بطيب نفس پيشكش مينمائيم مشروط به آنكه سلطان طريق عنايت و التفات مسلوك دارد و امرا به اين مصالحه راضى شده در آن اثنا جمعى از مردم شرير نزد گور خان كه پادشاه قراختاى بود و بمزيد شوكت و حشمت از ساير سلاطين تركستان امتياز داشت رفتند و او را بر مقابله و مقاتلهء سلطان سنجر اغوا نمودند و گور خان سپاهى بيكران فراهم كشيده متوجه سلطان گشت و سلطان سنجر و امراى خراسان بغرور فراوان در برابر قراختائيان رفته بباد حملهء مبارزان نايرهء قتال سمت التهاب گرفت و از تحرك سم بادپايان غبار معركهء كارزار صفت هيجان پذيرفت و لشكر سلطان سنجر بخلاف معهود و مقصود شكستى فاحش يافته قرب سى هزار كس كشته شدند و سلطان سنجر متحير گشته تاج الدين ابو الفضل كه والى سيستان بود عرض نمود كه اى خداوند جهد بايد كرد كه بسرعت هرچه تمامتر خود را از اين گرداب مهلك بساحل نجات كشيم كه زياده از اين ثبات و قرار مستلزم ازدياد نكال و خسارت خواهد بود و سلطان با سيصد سوار اسفنديار آثار بر صفوف كفار حمله كرده با ده پانزده كس جان بكنار كشيد و بحصار ترمذ شتافت و تاج الدين ابو الفضل با منكوحهء سلطان تركان خاتون گرفتار گشت و گور خان او را حريف مجلس بزم خود ساخت و ساير اسيران را رخصت انصراف داد و از اين شكست شكوه سلطان سنجر در ضماير نقصان يافته اموال و خزاينى كه اندوخته بود تلف گرديد و فريد الدين كاتب در آن واقعه اين رباعى بر لوح بيان مرتسم گردانيده رباعى شاها ز سنان تو جهانى شد راست * تيغ تو چهل سال ز اعدا كين خواست گر چشم بدى رسيد آن هم ز قضاست كانكس كه بيك حال بماندست خداست و در سنهء ثلاث و اربعين و خمسمائه سلطان سنجر بعراق خراميده سلطان مسعود بملازمت عم مبادرت نمود و لوازم خدمت و اخلاص بتقديم رسانيد و در خلال آن احوال بهرامشاه غزنوى فتح نامهء غور و خبر فوت سام و سرسورى را كه از جملهء حكام آن ديار بودند نزد سلطان فرستاد و فخر الدين خالد هروى اين رباعى در سلك نظم انتظام داد كه رباعى آنان كه بخدمتت نفاق آوردند * سرمايهء عمر خويش طاق آوردند دور از تو سرسام بسرسام نماند * وينك سرسورى بعراق آوردند و در سنهء اربع و اربعين و خمسمائه علاء الدين حسين