غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
510
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
غورى بانتقام برادر خود سورى از غور بغزنين رفت و بهرامشاه را منهزم گردانيده روى توجه بخراسان نهاد و على چترى كه سلطان سنجر او را از مرتبه مسخرگى بدرجهء امارت رسانيده بود بوى پيوسته علم مخالفت سلطان ارتفاع دادند و چون اين خبر بعرض سنجر رسيد متعرض محاربه ايشان گرديد و در حدود قصبه او به از ولايت هراةرود بين الجانبين مقابله و مقاتله روى نمود و بعد از كشش و كوشش بسيار علاء الدين غورى و على چترى شكست يافته گرفتار شدند و سلطان سنجر علاء الدين حسين را بخواجه مثقال سپرده اشارت كرد تا على چترى را در زير علم دونيم زدند و از وقوع اين فتح نامدار بار ديگر هيبت و شوكت سلطان سنجر در خواطر اكابر و اصاغر قرار گرفت و اساطين سلاطين رسل و رسايل بدرگاه عالمپناه فرستاده عرصهء مملكت مجدد رواج و رونق پذيرفت و علاء الدين حسين چندگاهى در اردوى سلطان سنجر مقيد بوده چون لطف طبعش بر ضمير جناب سلطانى ظاهر شد نوبت ديگر ايالت ولايت غور را بوى ارزانى داشت و علاء الدين به وطن اصلى بازگشته همت بر تعمير آن مملكت گماشت گفتار در بيان عصيان حشم غز و كشته شدن والى بلخ و ذكر مقاتلهء سلطان سنجر با آن قوم بداختر و گرفتار گشتن بزندگانى تلخ در زمان جهانبانى سلطان سنجر چهل هزار خانهوار تركمانان كه مشهور بودند بحشم غز در ولايت ختلان و چغانيان و حدود بلخ و قندز و بقلان اقامت مىنمودند و هرسال بيست و چهار هزار گوسفند جهت شيلان سلطان تسليم خانسالاران كرده بفراغت روزگار ميگذرانيدند نوبتى بطريق معهود نوكر خوانسالار شهريار كامكار بميان آن قوم رفته طلب گوسفند نمود و بخلاف فرستادگان سابق در غث و سمن گوسفندان با ايشان مناقشه آغاز نهاد و حشم غز تحمل آنمعنى نياورده آن شخص را هلاك كردند و ديگر از ارسال گوسفندان ياد نياوردند خوانسالار از بيم سياست سلطانى اين قضيه را پنهان داشته مدتى گوسفند شيلانرا از خاصهء خود سرانجام مينمود در آن اثنا والى بلخ امير قماج بمرو آمد خوانسالار كيفيت احوال بعرض او رسانيد و قماج كلمهء چند در باب تسلط و تغلب غزان با سلطان در ميان نهاد و نشان داروغگى ايشان بنام خود حاصل كرد و چون ببلخ مراجعت نمود كس نزد حشم غز فرستاده گوسفندان باقى را طلب داشت آنقوم گفتند ما بندگان خاص سلطانيم و غير از وى كسى را حاكم خود نميدانيم و فرستاده قماج را در كمال اهانت و اذلال از ميان خود بيرون كردند و قماج از اين معنى در خشم شده متوجه محاربهء ايشان گرديد و با پسر خود ملك الشرف در معركه بقتل رسيد و روايت حمد اللّه مستوفى آنكه قماج و ملك الشرف در نواحى منازل غزان شكار ميكردند و ايشان چون پدر و پسر را باهم ديدند هردو را شكارىوار در ميان گرفته معروض حسام انتقام گردانيدند بر هرتقدير بعد