غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
503
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مقاتله واقع شد و درين نوبت بركيارق ظفر يافته بحسب تقدير مؤيد الملك اسير گشت و سلطان او را محبوس گردانيد و مؤيد الملك در آن محبس همت بر استرضاء خواطر امرا مصروف داشت و از مقربان تقبلات كرد تا سلطانرا بر آن آوردند كه رقم عفو بر ورق جرايمش كشيد و او را بوعدهء منصب وزارت مسرور گردانيد در آن اثنا روزى بوقت استوا كه حرارت بر هوا استيلا داشت طشتدارى بتصور آنكه سلطان در خوابست با ديگرى گفت كه سلجوقيان بغايت مردم بىحميتاند و غيرت ندارند شخصى را كه اين همه كفران نعمت از وى صدور يافته و مدتى بشآمت عصيان او سلطان از دار الملك دور افتاد اكنون وزير ميسازند و معتمد مىپندارند سلطان از شنيدن اينسخنان بىتحمل شده نايره غضب او برافروخت و باحضار مؤيد الملك فرمان داده شمشيرى در دست از خرگاه بيرون آمده بيكضربت گردن او را از بار سر سبك ساخت و طشتدار را گفت ديدى كه غيرت و حميت سلجوقيان در چه درجه است و بعد از وقايع مذكوره دو سه نوبت ديگر ميان سلطان بركيارق و سلطان محمد قتال و جدال دست داده در جمادى الاخرى سنهء سته و تسعين و اربعمائه منازعت بمصالحت مبدل گشت مقرر آنكه شام و دياربكر و آذربايجان و موغان و ارمن و گرجستان از سلطان محمد باشد و ساير ممالك از سلطان بركيارق بود و هيچ يك از برادران در قلمرو خود نام ديگرى را در خطبه مذكور نسازند و تا آخر ايام حيات بركيارق مبانى مصالحه ممهد بوده انهدام بقواعد آن راه نيافت و در سنهء ثمان و تسعين و اربعمائه بركيارق در راه بغداد مريض گشته در منزل بروجرد عالم را وداع نمود و منصب ولايتعهد را به پسر خود ملكشاه داده امير اياز را باتابكى او تعيين فرمود . ذكر سلطان محمد بن ملكشاه ابو شجاع غياث الدين محمد پادشاهى بود بتائيد ربانى مؤيد نصفتى كامل و مرحمتى شامل داشت و در ايام جهانبانى اعلام عدل و رعيتپرورى برافراشت بصفت زهد و عفت و ثبات عهد و صدق سخن موصوف بود و در اعلام مبانى اسلام و انهدام قواعد ملت ملاحدهء بدنام مساعى مشكوره ظاهر فرمود و در مبادى جلوس آنخسرو بناموس اياز و صدقه غلامان سلطان ملكشاه بن بركيارق را بپادشاهى برداشته لشكر بسيار فراهم كشيدند و لواء مخالفت ارتفاع داده مستعد تهيج غبار جنگ و نزاع گرديدند و سلطان محمد با سپاه كثير العدد متوجه ايشان شده در حين تلاقى فريقين و تساوى صفين ابرپارهء بهيأت اژدهائى كه آتش از دهانش مىباريد بر زبر لشكر اياز و صدقه نمودار گشت بنابرآن مخالفان ترسيده فرياد الامان برآوردند و سلاح افكنده بموكب سلطان محمد پيوستند و سلطان اياز و صدقه را گرفته و كشته ملكشاه را محبوس ساخت آنگاه بعنايت الهى مستظهر شده ببغداد خراميد و از مستظهر خليفه قسيم امير المؤمنين لقب يافته در سلطنت مستقل گرديد