غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

498

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نمايم بدست خواجه دادم خواجه نظر بر آن رقعه انداخته آغاز گريستن كرد و گريهء خواجه آنمقدار امتداد يافت كه من از ايصال آن نوشته پشيمان شدم و چون اشك از چشم خواجه بازايستاد مرا گفت صاحب اين رقعه را بمجلس درآورد و من فى الحال بطلب آنشخص از خيمه بيرون آمدم فاما هرچند او را جستم نيافتم تا بالضرورة بازگشتم و از عدم وجدان درويش خواجه را اعلام نموده بعد از آن نظام الملك رقعه را به من نمود و در آن مرقوم بود كه دوش حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم را بخواب ديدم كه فرمود نزد حسن رو و با او بگوى كه حج تو هم اينجاست به مكه چرا ميروى نه من ترا گفته‌ام كه بر درگاه اين ترك ملازم باش و مطالب ارباب حاجات را بانجاح و اسعاف مقرون گردان و بفرياد درماندگان امت رس را وى گويد كه خواجه بدين‌سبب فسخ عزيمت حج كرده به من گفت كه هرگاه صاحب اين خواب را به بينى البته او را به من رسانى و من بعد از مدتى آن شخص را يافته گفتم وزير مشتاق لقاى تست اگر رنجه شوى غايت لطف باشد جواب داد كه وزير را امانتى نزد من بود بوى رسانيدم بعد ازين مرا با او و او را با من هيچ مهمى نيست سديد الدين محمد بخارى در مؤلف خود آورده است كه خواجه نظام الملك در هراة و بغداد و بصره و اصفهان و ديگر بلدان بقاع خير و ابواب بر طرح انداخته باتمام رسانيد و از آن جمله در بغداد مدرسهء ساخت كه آن را نظاميه ميگفتند و آن مدرسهء شريفه در غايت يمن و بركت بود چه هيچكس از طلبه در آن بقعه تحصيل ننمود كه از فنون علوم بهره‌ور نگشت و بسيارى از اعاظم علماء در آن مدرسه ساكن گشته بدرس و افاده قيام فرمودند مثل حجة الاسلام غزالى و ابو اسحق شيرازى منقولست كه چون خواجه از عمارت نظاميه فراعت يافت كتابخانه را بشيخ ابو زكرياء خطيب تبريزى سپرد و او هرشب بشرب شراب و مصاحبت احباب قيام و اقدام مينمود دربان مدرسه نوبتى شمهء ازين معنى بعرض خواجه رسانيد و آن جناب جواب داد كه مرا بشيخ ابو زكريا اعتقاد بسيار است و هرگز اين سخن دربارهء او باور ندارم اما دغدغه در خاطر عاطرش پيدا شد و در شبى از شبها تنها بمدرسه رفته و بر بام كتابخانه شتافته از روزن مشاهده حال شيخ ابو زكريا نمود و آنچه شنيده بود به عين اليقين ملاحظه فرمود و فى الحال به منزل شريف بازگشته روز ديگر وقفيه را طلب داشت و وظيفه شيخ ابو زكريا را مضاعف گردانيد و بروات نوشته يكى از نواب را فرمود كه اين براتها را نزد شيخ برده سلام من بايشان رسان و بگو كه نظام الملك ميگويد به خدا سوگند كه من در ابتدا نمىدانستم كه آن جناب را از اين گونه اخراجات ضروريه واقع مىشود و الا در آن زمان كه تعيين وظايف مينمودم به اين محقر وظيفه كه در وقفيه بنام شيخ قلمى شده رضا نميدادم و چون فرستادهء خواجه اين پيغامرا بشيخ ابو زكريا رسانيد شيخ دانست كه وزير بر اسرار نهانى او وقوف يافته است لاجرم خجل و منفعل شده دست در دامان توبه و استغفار زد و مدت العمر پيرامن شرب خمر و ساير منهيات نگشت در روضة الصفا مسطور است كه در زمان خلافت الناصر لدين اللّه بعضى از مردم نمام بعرض خليفهء