غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
473
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ايشان چنانست كه قيامت وقتى قايم گردد كه مردم به خدا رسند و تكاليف شرعيه ارتفاع يابد گويند كه او در زمان امامت خود خلايق را به خالق و اصل ساخته رسوم شريعت را بر انداخت نعوذ باللّه من الفساد و الالحاد در بسيارى از كتب اصحاب رشد و رشاد مرقوم قلم واسطىنژاد گشته كه چون حسن بن محمد اعتقاد مردم قهستان و رودبار را بفساد آورد و طريقهء الحاد و زندقه ظاهر و آشكار كرد و دانست كه سكان آن ولايت او را مريد و معتقد شدهاند در سنهء تسع و خمسين و خمسمائه اشراف و اعيان قلمرو خود را در الموت جمع ساخته فرمود تا منبرى در عيدگاه آنقلعه روى بجانب قبله نصب كردند و چهار علم بزرگ كه يكى سرخ و ديگرى سبز و سيم زرد و چهارم سفيد بود بر چهار طرف منبر نهادند و در روز هفدهم ماه مبارك رمضان سنهء مذكوره بر منبر آمده چنانچه در تاريخ گزيده مسطور است زبان بدعوى امامت گشاد و گفت كه من امام زمانم و تكليف امر و نهى از جهانيان برداشتم و احكام شرعيه را نابوده انگاشتم حالا زمان قيام است بايد كه خلايق باطنا با خدا باشند و ظاهرا هرنوع كه خواهند با خود معاش كنند آنگاه از منبر فرود آمده افطار كرد و فرمود تا بدستور ايام عيد مردم بلهو و لعب مشغولى نموده بانواع ملاهى و مناهى پرداختند و الموتيان آن روز را عيد القيام نام نهاده تاريخ ساختند عجب آنكه على ذكره السلام خود را از اولاد امير المؤمنين على عليه السّلام ميشمرد و روزى را كه بعقيدهء اكثر مورخان در آن روز آن حضرت زخم خورد عيد اعتبار كرده به ترتيب اسباب فرح و سرور مبالغهء موفور بجاى آورد حمد اللّه مستوفى گويد كه اعتقاد محمد بن حسن آن بود كه عالم قديم است و زمان نامتناهى و معاد روحانى و بهشت و دوزخ معنوى و قيامت هركسى مرك اوست القصه چون كفر و الحاد الموتيان بسعى حسن بن محمد به اين مرتبه رسيد حسن بن نامور كه از آل بويه بود در قلعهء لامبسر فى سادس ربيع الاولى سنهء احدى و ستين و خمسمائه به زخم كاردى جسدش را متوجه دوزخ گردانيد و روح خبيث او را باسفل السافلين رسانيد ذكر محمد بن على ذكره السلام چون حسن بن محمد از زخم تيغ حسن نامور بنار سقر پيوست ولدش محمد در الموت بر سرير حكومت نشست و او در اظهار كيش ظلالت از پدر عالىتر بود و در دعوى امامت بجدتر در زمان دولت او فدائيان در اطراف عالم خون بسيارى از مسلمانان ريختند و هرجا رسيدند فسادات كرده فتنهها انگيختند و او اولاد متعدده داشت اما جلال الدين حسن كه از همه اسن بود بر شيوه ناستوده پدر و جد انكارى بليغ مينمود و بدين سبب حسن از وى رنجيده او نيز از پدر خائف گرديد و بين الجانبين ملاقات كمتر اتفاق مىافتاد تا وقتى كه محمد بن على ذكره السلام روى ببئس المهاد نهاد و قولى آنكه جلال الدين حسن پدر را بزهر از ميان برداشت و خود قايممقام شده رايت حكومت برافراشت و اين واقعه در سنهء سبع و ستمائه روى نمود مدت ملك محمد چهل و شش سال بود حكايت