غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

474

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در روضة الصفا مسطور است كه قدوة المتبحرين فخر الملة و الدين الرازى در ايام دولت محمد بن على ذكره السلام در بلدهء رى ساكن گشته بافاده مشغولى مينمود و بعضى از اهل حسد بر زبان آوردند كه امام فخر الدين دعوت ملاحده را قبول فرموده و ابواب فساد اعتقاد بر روى خود گشوده و فخر الدين اين سخن شنوده از غايت اضطراب بر منبر رفت و زبان بطعن و لعن الموتيان بگشاد و چون خبر بسمع محمد بن حسن رسيد فدائى را برى فرستاد تا كلمه چند بعرض امام فخر الدين رساند و فدائى در رى با آن جناب ملاقات نموده گفت من در سلك طلبه علوم انتظام دارم و ميخواهم كه در ملازمت شما تحصيل نمايم و علامه رازى تجويز اين معنى كرده فدائى بتلمذ مشغول شد و منتظر فرصت ميبود تا آنچه در ضمير داشت بعرض استاد رساند و بعد از انقضاء مدت هفت ماه روزى فخر الدين را در خانقاه تنها يافته در خانه را بربست و خنجرى از ميان كشيده او را بر پشت انداخت و بر سينه‌اش نشست فخر الدين پرسيد كه چه داعيه دارى گفت ميخواهم كه از ناف تا سينه تو بردرم باز سؤال كرد كه بچه جهة خون مرا حلال ميدانى جواب داد كه بدان جهة كه تو ما را بر سر منبر لعنت نموده‌اى علامه رازى در مقام نيازمندى آمده گفت توبه كردم كه ديگر زبان بطعن و لعن اسمعيليان نگشايم و در اين باب سوگندان مغلظه بر زبان آورد فدائى گفت همين لحظه كه از چنگ من نجات يا بى سوگندان را تأويل كرده يا كفارت داده بر سر كار خود خواهى رفت امام فخر الدين باز ايمان بىكفارت بر زبان آورده خاطر فدائى را جمع نمود آنگاه فدائى او را گذاشته گفت بكشتن شما مأمور نبودم و الا تقصير جايز نميداشتم اكنون بدانيد كه مولانا يعنى محمد بن حسن شما را سلام مىرساند و ميگويد كه بقلعه تشريف آوريد تا حاكم مطلق بوده ما غاشيه متابعت شما بر دوش گيريم و مىفرمايد كه ما از سخنى كه عوام گويند باك نداريم اما سخنان امثال شما دانشمندان در لوح دل طوايف انسان كالنقش فى الحجر ارتسام مىيابد مناسب آنست كه شما ديگر زبان قدح و طعن از ما كوتاه سازيد امام فخر الدين گفت آمدن من بقلعه ميسر نمىشود اما قبول نمودم كه من بعد از من امرى كه مرضى خاطر الموتيان نباشد صدور نيابد آنگاه فدائى مبلغ سيصد و شصت مثقال طلا نزد امام فخر الدين نهاده گفت اين وظيفه يكسالهء شماست و از ديوان اعلى مقرر شده كه هرساله موازى اين مبلغ رئيس ابو الفضل بشما رساند و دو برد يمانى در وثاق منست بايد كه چون من بروم آنها را تصرف نمائيد كه خلعت مولاناست كه بجهة شما فرستاده و فدائى بعد از اداء اين كلمات غايب گشته علامه رازى زر و خلعت را متصرف گشت و چند سال از رئيس ابو الفضل وظيفه معين را ستانده صاحب ثروت شد آورده‌اند كه پيش از وقوع اين قضيه هرگاه كه در اثناء درس امام فخر الدين بمسئله خلافى رسيدى گفتى ( خلافا للملاحده لعنهم اللّه و مرهم اللّه و خذ لهم اللّه ) و بعد از ملاقات با فدائى در وقت ذكر خلافات زياده ازين نگفتى كه خلافا للاسماعيليه و روزى يكى از شاگردان گستاخ سبب آن اطناب و موجب اين اختصار از وى پرسيد جواب داد كه اسماعيليه را چگونه لعن كنم كه ايشان برهان قاطع دارند