غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
464
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
چگونه دفترى مرتب ساخته است و چهره را از التماس خواجه حيا مانع آمده دفتر به دستش داد و نظام الملك در آن اوراق نگريسته و بر تنقيح و تهذيب آن وقوع يافته آن را به زمين زد چنانچه از هم فروريخت و گفت مهملى چند درين دفتر نوشته شده و چهره آن اوراق را بى ملاحظهء ترتيب فراهم آورده از وهم آن صورت را با حسن نگفت و در وقت عرض دفتر را ابتر يافته اوراق را برهم نهاد و سلطان از جمع و خرج حاصل ولايات سؤالات كرده حسن در جواب هانوهون ميگفت سلطان چون جواب مطابق سؤال نيافت متغير گشت و خواجه نظام الملك فرصت يافته گفت دانايان در اتمام امرى كه دو سال مهلت خواهند و جاهلى دعوى نمايد كه در عرض چهل روز آن مهم كفايت كند جواب او جز هانوهون نخواهد بود و بعضى ديگر از مستحفظان اخبار گويند كه چون حسن در پيش سلطان دفتر ابتر يافت بتنظيم و ترتيب آن مشغول گشت و سلطان تعجيل نموده سخنان ميپرسيد و حسن جواب نميتوانست گفت تا سلطان از طول مكث ملول شده فرمود كه موجب اينهمه تعلل چيست حسن گفت كه دفتر ابتر شده است آنگاه خواجه بعرض رسانيد كه من سابقا معروض داشته بودم كه در طبيعت او طيشى تمام است و سخنان او اعتماد را نشايد لاجرم سلطان رنجيده قصد كرد كه حسن را گوشمالى دهد اما چون مربى دولت او بود در امضاء آنعزيمت تاخير فرمود و چون مهم حسن صباح در بارگاه سلطانملكشاه از پيش نرفت فرار بر قرار اختيار كرده در شهور سنهء اربع و ستين و اربعمائه بديار رى شتافت و در آن ولايت با عبد الملك عطاش كه داعى اسمعيليه بود ملاقات كرده از مذهب عليه اثنى عشريه بروش اسمعيليه درآمد و از آنجا باصفهان رفته از بيم سلطان ملكشاه و خواجه نظام الملك در خانهء رئيس ابو الفضل پنهان شد و روزى در اثناء محاوره بر زبان آورد كه اگر دو يار موافق مىيافتم ملك اين ترك و روستائيرا برهم ميزدم رئيس ابو الفضل كه خود را از جملهء عقلا ميشمرد اين سخن را حمل بر خبط دماغ نمود و بى از آنكه اين معنى بر حسن ظاهر كند بوقت كشيدن طعام اشربه و اغذيه كه تعلق بتقويت دماغ مىدارد حاضر ساخت و حسن از كمال فراست بر ما فى الضمير رئيس اطلاع يافته از آنجا بجاى ديگر شتافت و بعد از آنكه بر قلعه الموت مستولى گشت و رئيس ابو الفضل نزد او آمد حسن رئيس را گفت دماغ من مخبط شده يا از آن ترديدى كه چون دو يار موافق يافتم چگونه بمدعاء خويش رسيديم القصه حسن صباح بنابر توهمى كه از سلطان ملكشاه و خواجه نظام الملك داشت در سنه احدى و سبعين و اربعمائه از ولايت عراق و آذربيجان بمصر رفت و مستنصر علوى كه در آن زمان بر مسند خلافت متمكن بود او را منظورنظر الطاف و اعطاف گردانيد و حسن يكسال و نيم در پناه دولت مستنصر بسر برده بعد از آن ميان او و امير الجيوش بساط خصومت ممهد شد سبب آنكه مستنصر پسر خود نزار را از ولايتعهد خلع نموده آن منصب را به پسر ديگر احمد كه المستعلى باللّه لقب داشت تفويض فرمود و امير الجيوش بدينمعنى همداستان شده حسن گفت كه اعتبار نص اول دارد و مردم را بامامت نزار دعوت كرد و امير الجيوش او را از آن گفتوشنود منع نموده حسن بسخن او ممتنع نشد لاجرم امير الجيوش